تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
خرابى درين ملك واقع شد و چندين مصاف و نبرد آزمودم ، عاقبت حريف ايشان نبودم و اكنون بضرورت در شهر تعز حصارى شده‌ام و همگى ولايت يمن با ايشان گداشته‌ام ، ايشان از من عين الحيات را ميخواهند و من روا نمىدارم كه با وجود شاه‌زادهء مصر ، من دختر بديشان دهم ؛ اكنون حال من بتنگ درآمده است و دشوار شده ، چون مكتوب بشرف مطالعه رسد ، بايد كه از روى بنده نوازى ما را مددى فرمايند تا جواب اين لشكر بگوييم ، بعد از آن كه ازيشان ايمن شده باشيم ، شاه خوبان را با مال يمن و عدن به حضرت شاه مصر بفرستيم ، و اگر در فرستادن لشكر تعللى واقع مىشود ، ايرانيان بىاختيار ما دختر را بخواهند بستدن ، ما را گناهى نباشد و السلام . چون نامه از مطلع تا مقطع خوانده شد ، وليد خالد از حال واقف گشت . رو بوزير كرد و گفت : من چندين نوبت اين دختر را از بهر فرزند خود طلب كرده‌ام و او قبول نكرده است ؛ ميخواستم كه لشكر بدان مملكت بفرستم و آن مملكت را خراب گردانم و آن دختر را بيارم ، اكنون كار بجايى رسيده است كه خود بشفاعت فرستاده است كه من دختر به تو مىدهم ؛ اين معنى غايت سعادت منست و زيادتى دولت من شد ، اكنون مصلحت چگونه مىبينيد ؟ وزير گفت : اى خداوند ، چون كار بدين جا رسيد كه شاه سرور يمنى دختر را بدين طريق بما مىدهد ، ازين بهتر چه باشد كه شاه‌زاده صالح از عشق اين دختر مجنون گشته است ، و چندين وقت شد كه او را در بند كرده‌ايم ، اكنون چون سرور راضى شد ما را لشكرى عظيم بدان طرف بايد فرستادن تا بروند و جواب آن لشكر بگويند و آن دختر را بيارند . بعد از آن وليد خالد گفت كه پسرم را صالح بياريد تا او را تسلى خاطر كنم و قاصد سرور يمنى را به دو بنمايم و لشكر عظيم بدان طرف بفرستم . در حال برفتند و صالح بن وليد را بياوردند ، زنجيرى از طلا بر پاى او نهاده درآوردند . جملهء امرا و وزرا برخاستند . وليد بن خالد چون در فرزند نگاه كرد ، گفت : اى جان پدر ، هيچ انديشه مكن ! هرچند كه از بهر