تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
برق آساى جاسوس نيايد ، آنگاه چگونه كنيم ؟ طيفور گفت : اى خداوند ، البته بيايد و اگر نيايد باز تدبيرى ديگر بكنيم . حاليا سپاه ايران بر در شهر فرود آمده‌اند و بعيش و نشاط مشغولند تا حال بكجا رسد . اما خداوند اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون برق آساى جاسوس از يمن بجانب مصر شد ، شب و روز راه مىكرد ، هيچ جا قرار و آرام نكرد . از مكه و مدينه بگدشت و راه برّ در پيش گرفت ؛ و مردى بغايت رونده بود ، روز دهم بر در دروازهء مصر رسيده بود و قدم در كوچه و بازار نهاد و راه ايوان و بارگاه ملك مصر مىپرسيد . ايشان نشانش ميدادند تا بر در ايوان و بارگاه ملك وليد بن خالد رسيد . غلامان شاه بر در ايوان شاه ايستاده بودند ، خدمت كرد . گفتند چه كسى و از كجا مىآيى ؟ گفت : قاصد شاه سرور يمنىام و از ملك يمن مىآيم به حضرت شاه وليد بن خالد ، مرا بكارى بزرگ فرستاده است و نامه دارم . در حال حاجبان در اندرون رفتند و شاه را از آمدن برق آسا خبر كردند . شاه وليد گفت : شنيده‌ام كه لشكرى از ملك ايران زمين بجنگ شاه سرور يمنى آمده‌اند و طلب دارى دخترش عين الحيات ميكنند و چندين وقتست كه در آن ديار فتنه و آشوبست از آن سبب كه سرور يمنى پادشاه متكبّرست ، من از بهر فرزندم خواستارى كردم نداد ، بفرمود تا قاصد را درآوردند . پرده برداشتند و برق آساى درآمد و حضرت شاه مصر را خدمت كرد و دعا و ثناى بواجب بگفت چنانك شرط بود ، و بعد از آن مكتوب شاه سرور را بوسه داد و بر كنار تخت بنهاد . حاجب برداشت و بدست شاه مصر داد . وليد بن خالد برداشت و مهر از نامه بر گرفت و بدست دبير داد . دبير مطالعه فرمود ، نوشته بود كه : اول نامه بنام ايزد متعال و پادشاه بىزوال و درود بر خاندان انبياء و اولياء ، دوم نامه از پيش من كه شاه سرور يمنىام به پيش تو كه پادشاه مصر و شامى ! بدان و آگاه باش كه از مملكت ايران سپاهى عظيم در ملك يمن درآمده‌اند ، و بسيار