تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
نيكويى ايستاده‌ايم . اكنون بدانك سپاه ايران ما را بتنگ درآورده‌اند ، بر سر برج رو و حاليا نوعى كن كه اين لشكر باز گردند تا ما را تدبيرى كردن ؛ و آنچه از احوال بود با او بگفت . الياس خدمت كرد و بر سر برج برآمد . فيروز شاه و فرخ‌زاد دامن در بند كمر محكم كرده بودند تا از خندق بجهند كه الياس بر بالا برآمد و نعره زد كه اى فيروز شاه ، منم الياس بازرگان كه بر تو حقها دارم و از آن روز كه ترا بملك زنگبار بردند تا امروز در بند بوده‌ام بسبب تو ، اكنون از دولت تو خلاص شده‌ام و خبرى آورده‌ام . زمانى صبر كنيد تا پيغام شاه سرور برسانم . فيروز شاه گفت : اى جوانان ، يك زمان صبر كنيد و تير ميندازيد تا بنگرم كه خواجه الياس بازرگان كه بر من حق پدرى دارد ، ببينم كه چه خبر آورده است ؟ تيراندازان دست باز گرفتند . خواجه الياس گفت : اى شاه‌زاده ، بدان و آگاه باش كه شاه سرور يمنى از فعل خود پشيمان شده است و شاه خوبان عين الحيات را با مال فراوان و اسباب بىشمار به آيين شاهانه به تو مىسپارد . اما در شهر تعز نمىگشايد و مهلت مىطلبد تا چهل روز كه كار راستى دختر بكند ، و مرا بدين سبب از بند بگشود تا پيش تو آيم و امان طلبم . فيروز شاه گفت : ما را مقصود عين الحياتست ، خواه در شهر بگشايند خواه نگشايند پيش ما يكسانست ؛ اكنون عين الحيات را كى خواهد سپرد ؟ الياس گفت تا كار راستى كه لايق حال شما باشد كمتر از چهل روز نتواند بود ؛ چهل روز امان دهيد تا دختر را به ترتيب تمام بسپارد ، وقت باشد كه خود نيز بسلام ملك داراب بيايد . فيروز شاه شادمانه شد و گفت : اى خواجه الياس ، تو به عهده مىگيرى كه ما چهل روز بنشينيم و هيچ حرب نكنيم و بعد از چهل روز شاه سرور يمنى عين الحيات را بما بدهد ؟ خواجه الياس گفت : بلى ، پذيرفتم ! فيروز شاه گفت : همين باشد ؛ و در حال بازگشت و به خدمت ملك داراب آمد و آنچه گفته بود و شنيده از خواجه الياس ، جمله در پيش پدر شرح داد . ملك داراب نيز شاد شد و طبل باز گشتن بزدند و سپاه ايران نيز شاد شدند و اهل يمن نيز ايمن شدند . شاه سرور يمنى گفت : اى طيفور ، اگر تا چهل روز