به چند وقت توانى رفتن و آمدن ؟ برق آسا گفت بدولت شاه يمن بده روز بروم و بده روز بيايم . شاه سرور شاد شد و نامه به دو داد و او را روانه كرد ، و اميد و وعدهء بسيار داد كه اگر اين مهم را به زودى بسازى پنجاه هزار دينارت بدهم و ترا بر همهء روندگان بزرگ و مهتر سازم . برق آساى خدمت كرد و بيرون آمد و هم در شب از باروى شهر فرود آمد و از سپاه ايران بگدشت و راه مصر در پيش گرفت و شب و روز ميرفت تا حالش بكجا برسد .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون آن شب بروز مبدل شد ملك داراب بفرمود تا طبل جنگ فرو كوفتند و ناى برنجين در دميدند . سپاه ايران سواره شدند و رو به كنار خندق نهادند و يمنيان بر بالاى بارو برآمدند و دست بتير و ناوك كردند و از زير و بالا جنگ در پيوستند . آن روز نيز حربى عظيم واقع شد ، باز فرود آمدند . ملك داراب گفت : اى اميران ، امشب در بارگاه جمع شويد تا اتفاقى و مشورتى با يكديگر بكنيم . امرا جمله جمع شدند ، نعمتى بخوردند ، چون سفره از پيش برداشتند ملك داراب رو بطيطوس حكيم كرد و گفت : اى وزير مهندس خردمند عاقل ! اين شهر تعز شهرى محكم است و بجنگ گرفتن او دشوارست ، در اين باب چه انديشه ميكنى ؟ و تا چند اينجا توان نشست ؟ شاهزاده فيروز شاه بر پاى خاست و خدمت كرد و گفت : بيمن دولت شاه ايران فردا با برادرم فرخزاد از خندق بجهم و در شهر تعز از جاى بركنم و شهر تعز را بگيرم . ملك داراب ازين سخن شاد شد . جملهء امرا بر شاهزاده آفرين كردند و گفتند كه ما نيز فردا بنوعى ديگر حرب كنيم و جهدى تمام كنيم ، باشد كه اين شهر را توانيم گرفتن . آن بزرگان بدان سخن قرار دادند و هركسى بر جاى خود رفتند تا روز ديگر خورشيد نورانى طلوع كرد . باز لشكر ايران كوس حربى فرو كوفتند و ناى برنجين در دميدند و لشكر سواره شدند و عزم كنار خندق كردند . فيروز شاه با فرخزاد و سيامك سيه قبا و رستم اردستانى و بهمن زرين قبا با برادرش و خورشيد شاه و جمشيد شاه با چهل سر مبارزان نامآور پهلوان ايرانى رو بكنار خندق كردند ، بدان برج كه سرور يمنى بود با جملهء امراى دولت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 440
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٠