تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
يكى قباى زربفت دربر كرده و يكى ديگر كلاه زربافت بر سر نهاده ، از زمان جمشيد شاه بديشان بميراث رسيده و پشت به پشت بديشان مانده ، يكى را بهمن زرين‌كلاه گفتندى و يكى ديگر را بهمن زرين‌قبا گفتندى ؛ مقدم سپاه ايران ايشان بودند ؛ و در عقب ايشان گردى عظيم برآمد ، چون گرد از هم بگشود ، از دل گرد سى علم نشانهء سى هزار مرد ظاهر شد . دو جوان سر و بالاى ماه‌روى مىآمدند ، يكى خورشيد شاه و يكى جمشيد شاه نام داشتند ، چون ايشان در رسيدند ، از عقب ايشان گردى از آن صعب‌تر برآمد ، دو برادر پيدا شدند ، يكى قارن جهانگير و ديگر قارن جهانسوز نام بود و از عقب ايشان باز گرد برآمد ، يك يك و دو دو و ده ده و صد صد و هزار هزار و ده هزار ده هزار ميرسيدند ، و صف برميكشيدند و هركسى بر جاى خود مىايستادند . تا وقتى كه شاه فيروز شاه با فرخ‌زاد دررسيدند و در عقب ايشان ملك داراب با علم زرين شصت منى و اسباب تمام دررسيد . چون شاهزاده فيروز شاه ملك تعز را بديد ، برج و بارو آراسته ، و در شهر چون سنگ بسته ، و خندق پرآب كرده ، شاه‌زاده رو بفرخ‌زاد كرد و گفت : اى برادر ، ياد دارى كه ما را بسته و برهنه بدست زنگيان سپردند و چنان ظلمى صريح بر ما كردند و ايزد تعالى ما را از چنان بلاها نگاه داشت و عاقبت آن همه غمها بسرآمد ؟ ايشان درين سخن بودند كه پيل‌زور با لشكر گران دررسيدند . ملك داراب حكم فرمود كه امروز فرود آييد كه امروز وقت جنگ نيست . لشكر ايران گرداگرد شهر تعز را چون نگين انگشترين در ميان گرفتند و دروازها را بر امراى ايران قسمت كردند و خيمه و بارگاه بر در شهر تعز بزدند . و مردم شهر تعز از بالاى برج بر سپاه ايران نعرها ميزدند و تير مىانداختند و سخنان سخت ميگفتند چنانك قاعدهء قلعه‌ييان و حصاريان باشد ، ميگفتند و سپاه ايران بديشان التفات نمىنمودند ، و فرود آمدند . چون شاه سرور ديد كه سپاه ايران فرود آمدند او نيز بازگرديد . امراى يمن جمع شدند و ملك سرور دروازها بخش فرمود و مردمانرا بر بارو بفرستاد