تا پاس ميداشتند تا شب درآمد . ملك داراب فرمود تا نقيبان سپاه را طلب كردند كه فردا روز جنگ است ، بايد كار راستى حرب كنيد و از زير و بالا چراغها برافروختند و آن شب پاس شهر مىداشتند تا هنگام صبح شد .
چون صبح به ميل زرين آفتاب توتياى نور در جهان بين روز در كشيد ، و جهان ظلمانى منور و نورانى گرديد ، آواز كوس حربى و طبل جنگى از در بارگاه ملك داراب برآمد . مبارزان ايران غرق سلاح گرديدند و علمهاى زرد و سرخ و بنفش بباد درآوردند و بر مركبان تازى سواره شدند و رو بپاى برج و كنار خندق نهادند . شاه سرور با همهء سپاه يمن و خلق شهر بر بالاى برج برآمدند و دست به سنگ و تير ناوك كردند و منجنيق و عروسك را در كار درآوردند . از زير و بالا حرب عظيم پيوسته شد و بسيارى سپاه از بالا و زير بقتل آمدند و اهل شهر بترسيدند ، چون شب نزديك شد از هم باز گشتند .
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون هر دو سپاه از زير و بالا از هم باز گشتند ، شاه سرور بغايت ملول و مكدر و متردد و پريشان خاطر بود ، جملهء امراى دولت خود را طلب كرد و گفت : كار من بغايت مشكل شد و ناموسم بر باد رفت و ولايتم خراب خواهد شد . به اتفاق بياييد و تدبير اين كار بكنيد . شاه سليم گفت : شاها ، كار از دست رفته است و هيچ چارهيى نمانده است به غير آنك اين جنگ را در باقى كنيد و در صلح بكوبيد و مقصود ايشانرا حاصل كنيد تا اين فتنه و آشوب گم شود . اين بنده اين مصلحت مىبينيم ، باقى شاه حاكم است . شاه سرور گفت : اى شاه سليم ، تو راست ميگويى اما مرا حالتى ديگرست . گفت : آن كدامست ؟
شاه سرور گفت : وليد بن خالد پادشاه مصرست ، و با من در مملكت هم سايه است ، بلك چون مملكت من صد در تصرف دارد ، و پسر او صالح بن وليد عاشق و گرفتار عين الحياتست و وليد بن خالد چندين نوبت بخواستارى اين دختر فرستاده است و من قبول نكردهام و اجازت ندادهام ؛ اكنون مدتيست كه فرزند خود را در بند كشيده است
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 438
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٨