تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
مشهور شد در ولايت هيچ‌كس از سبب ايرانيان نمىتوانند گذشت كه بما پيوندند ! ما را مصلحت آنست كه در شهر تعز ببنديم و بارو و برج بعراده و منجنيق بياراييم ، و كمر جنگ بر ميان بنديم ، و مردم شهر بر برج و بارو بفرستيم ، و باز حرب آغاز كنيم ؛ شهر تعز جايى محكم است ، اگر ايرانيان يكسال بر در شهر بنشينند اين شهر را نتوانند گرفت و قوت چندين ساله در انبارها هست و چندان‌كه طاقت داريم مىكوشيم ؛ و ديگر آنك اين حكايت حرب ما در ولايات پراگنده شده است ، البته وليد بن خالد كه شاه مصر و شام است از اين احوال واقف شود ، و پسر او صالح ابن وليد عين الحيات را ناديده عاشق است ، تا غايتى كه از غوغاى عشق پدرش او را در بند كشيده است و چند نوبت بخواستارى فرستاد ما اجابت نكرديم ، امكان دارد كه چون از حال ما خبردار شود سپاهى بمدد ما بفرستد ، بدان طمع كه دختر را از براى پسر خود بخواهد و غير از اين نيز انديشهء ديگر هست ، جمله را در حضرت عرضه دارم ، حاليا كار را مىبايد بود . ملك سرور گفت : اكنون دستور و كاردان در مملكت تويى آنچنانك مصلحت وقتست بجا مىآور و مردانه باش ! طيفور خدمت كرد و بيرون آمد و به كار راستى جنگ مشغول [ شد ] و مردم عامه را با سلاحهاى گوناگون بر بالاى بارو فرستاد و حكم كرد تا خندق را پر از آب كردند و در شهر را بربستند و اهل شهر ازين افعال بغايت پريشان خاطر گشتند و هر يكى سخنى ميگفتند . چون ازين كارها بپرداختند كارسازى جنگ بنياد نهادند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان چنين روايت مىكند كه چون ملك داراب ابن ملك بهمن بن اسفنديار بر يمنيان فرصت و نصرت يافت ، هم در آن موضع بر جاى ايشان فرود آمد « 2 » و انتظار جاسوس ميكرد تا از يمن چه خبر آرند ؛ ايشان درين بودند كه جاسوسان درآمدند و از رفتن شاه سرور در شهر تعز و شهر بند كردن جمله بگفتند . چون ملك داراب خبردار گرديد با سپاهى عظيم رو بسپاه يمن كردند
هامش
( 1 ) - در اصل : گذرانده ( 2 ) - در اصل آمدند .