تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
و متوجه شهر تعز شدند و بهر منزل كه ميرسيدند معامله بدل رعيت ميكردند و بر هيچ كسى دست‌درازى نكردند . ملك داراب حكم چنان فرموده بود كه واى بر آن لشكرى كه يك توبره كاه از كسى به زور بستاند ! ما را با رعيت هيچ كارى نيست ، ما را با ملك سرور كارست . همچنين مىآمدند تا به شهر تعز رسيدند . جاسوسان يمن شاه سرور را از آمدن لشكر خبردار كرد [ ند ] . از رسيدن لشكر ايران شاه متفكر شد و متردد خاطر گشت ، طيفور را طلب فرمود و احوال با طيفور بگفت . طيفور گفت : اى شاه ، هيچ انديشه مكن و خاطر پريشان مدار كه ايرانيان شهر تعز را نمىتوانند گرفتن و ما بجان ايستاده‌ايم تا جواب خصم را بگوييم . پس خبر در شهر افتاد كه ايرانيان رسيدند و فردا لشكر ايران حصار خواهند كردن . آن روز و آن شب كار راستى جنگ مىكردند و سنگ و تير بر بالاى برج مىبردند ، و شمع و مشعله بر باروها بر كردند . آن شب همه شب پاس مىداشتند و از زن و مرد و خرد و بزرگ هيچكس خواب نكردند . تا دم صبح غوغا و فتنه بود ، تا شهسوار سپهر تيغ زنان از ميدان مشرق طالع شد ، بيت :
چو برداشت پرده ز پيش آفتاب * سپيده برآمد بپالود خواب « 1 »
خلق شهر تعز كه بر برج و بارو بودند در آن بيابان نظاره مىكردند ، گردى عظيم برآمد و جهان [ را ] گرد و تاريكى فرو گرفت . غوغا از ميان خلق برآمد كه اينك لشكر رسيد ! جاسوسان شاه سرور را از آمدن لشكر خبر كردند . مردمان شهر تعز بر برج و بارو نعره ميزدند . شاه سرور پريشان خاطر شد . اين خبر در حرم رسيد و خواجه عنبر شاه خوبانرا ، عين الحيات را ، ازين احوال واقف گردانيد . عين الحيات شاد شد . شاه سرور به بالاى برج برآمد و چون آن گرد عظيم برآمد و پيش آمد و دل گرد از هم بشكافت ، علمى سرخ بيكر پيدا شد و در عقب آن علم بيست علم ديگر مىآمد . در پاى [ آن علم سرخ پيكر ] دو جوان ماه روى سرو قامت مىآمدند ،
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است .