خواهند آمد و نميدانم كه عاقبت كار بچه خواهد انجاميد ! و اين جمله بلاها را سبب تويى ، مملكتم بره گذار تو خراب خواهد شد ! دست بر دست ميزد و دريغ ميگفت .
عين الحيات چون اين كلمات از پدر بشنيد ، آب در ديدگان درآورد و گفت : اى كاشكى كه عين الحيات در دنيا نيامده بودى تا اين همه زحمت بمردمان نرسيدى ! اما چون حق تعالى تقدير چنين كرده است چه توان كردن ؟ مگر مرا بديشان دهى تا مرا چون اسيران به ايران برند تا مملكت خراب نشود . حال آنك عين الحيات بدين معامله راضى بود اما پدرش شاه سرور گمان برد كه او از سر دلدارى و شفقت ميگويد .
گفت : اى جان پدر ، چرا چنين سخنها ميگويى ؟ چندانك پدرت زنده باشد كه تواند در تو نگاه كردن ؟ و جملهء سپاه و فرزندانرا طفيل تو كردهام تا ترا از پيش خويش جدا نگردانم ؛ هيچ انديشه مكن و غم مخور كه اين جان عزيز از بهر تو دارم . چون عين الحيات از پدر اين سخنها بشنيد ، هرچند كه از سخنهاى پدر راضى نبود اما حاليا به جهت مصلحت روزگار پيش رفت و دست پدر را بوسه كرد . شاه سرور او را در كنار گرفت و رويش ببوسيد و گفت : اى جان پدر ، تو در حرم رو تا طيفور را طلب كنم و با او درين كار مشورت كنم كه دفع اعدا بچه وجه بسازيم . عين الحيات خرامان خرامان در حرم رفت .
شاه سرور حكم فرمود تا طيفور را طلب كردند . طيفور درآمد و خدمت كرد و بر جاى خود قرار گرفت . شاه سرور گفت : اى طيفور ، ما را مشكلى عظيم واقع شده است كه سپاه ايران بر ما غالب آمدند و فرصت بر ما يافتند ، و فرزندانم گرفتار شدند ، و يك فرزندم هلاك گرديد ، و چندين سرداران بتلف آمدند ، و بجايى رسيد كه ما را در حصار مىبايد رفتن ، تدبير ما چه باشد كه ناموس چندين ساله بر باد رفت ! طيفور گفت : اى شاه ، ما را مشكلتر ازين كار ديگرست كه چندانك بيرون بوديم اميد داشتيم كه از ولايات يمن ، از شهرها كه مشهورست ، جهت ما مددى بيايد ، اكنون كه ما در شهر درآمديم ايرانيان سر راه بر لشكر گرفتند ، چون اين خبر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 434
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٣٤