تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
مجموع بغارت رفته ، عين الحيات از يكنوع شاد شد ، به علت آنك محبوبش نصرت يافته بود و اميد وصال نزديك شده ، و ديگر از آن جهت ملول خاطر گشت كه پدرش منكوب و شكسته و مال بر باد داده مىآيد و برادران مقيد مانده . [ با خود انديشه مىكرد كه ] : اين دو سپاه هر دو به من تعلق دارند ، يكى سپاه پدر و برادران ، و يكى سپاه دوستان . بارى بهر حالى كه هست زودتر يك رويه ميشد كه بسيار جوانان تلف مىشوند . او درين انديشه بود كه خبر آوردند كه شاه سرور با سه برادرت اينك آمدند . خلايق بر برج و بارهء شهر برآمدند و آن سپاه شكستهء پراگنده گشته ديدند كه بتاخت هرچه تمام‌تر مىآمدند و در عقب نگاه مىكردند كه ايرانيان مىآيند يا نه ؟ چون شاه سرور با آن باقى سپاه در شهر درآمدند هركسى بمقام و مأواى خود آمدند و از براى كشتگان و اسيران عزا بنياد نهادند . اما شاه سرور چون به ايوان فرود آمد در حال در حرم درآمد . عين الحيات را خبر شد ، در حال پيش پدرش آمد و زمين خدمت ببوسيد و در پاى پدر افتاد . شاه سرور بغضب هرچه تمامتر در عين الحيات نظر كرد و بجانب او التفات نكرد ، به جهت آنكه اين فتنه و آشوب از ره‌گذر او بود . راوى اين اخبار و گزارندهء « 1 » اين داستان روايت مىكند كه چون شاه سرور بر تخت قرار گرفت ، عين الحيات در برابر پدر بايستاد ، بعد از زمانى روى خدمت بر زمين نهاد و گفت : اى خداوند روى زمين ، احوال برادرانم چگونه است و ايشانرا چگونه گرفتند ؟ شاه سرور از سر غضب گفت كه هر بلايى كه بر من و فرزندانم آمد ، و شكستى كه بر سپاه من آمد ، همه سبب تويى . شاه ليثم را گرفتند ، شاه ضرغامم را هلاك كردند ، و شاه هزبرم را به ايران بردند ، و شاه شجاع و ملك نصر در بندند در لشكر ايران و چندين مبارزم بقتل آمدند مثل تميم و تمامه و حريق و رحيق و ديگر مبارزان ، و صد هزار مرد از مملكت بقتل آمده‌اند ، و بسر بارى شكستى چنين عظيم بر ما آمد و مال و اسباب ما همه ايرانيان برده‌اند و هنوز بدين مقدار راضى نيستند ، همچنان در عقب
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده