در طبع تو سرشت مكارم نهال جود * بر تيغ تو نهاد مكارم « 1 » مدار عدل
چون آيد از تو ظلم كه ذات ترا بناز * پرورد دايگان كرم در كنار عدل
با داد و عدل كوش كه بر تخت روزگار * هستى ز خسروان جهان يادگار عدل
سر سبزمان هميشه كه ماندست سر و ملك * سر سبز از آب تيغ تو بر جويبار عدل
چون شرايط آداب بجاى آورد ، گفت : اى خداوند ، فيروز شاه را خاطر مبارك در عشق عين الحيات بغايت متعلق است و بسيار زحمتى كشيده است و حاليا خداوند را فتحى چنين ميسر شده ، اكنون شرط آنست كه گرم مىبايد گرفت و در عقب دشمن مىبايد رفت تا هنوز كه عجز بر دشمن غالبست ، مجالش نبايد داد كه گفتهاند ، بيت :
سكندر ز آن بشاهى سر برافراخت * كه كار روز را با شب نينداخت
ببايد داشت فرصت را غنيمت * كه هست او گوهر بسيار قيمت
ملك داراب گفت : امروز ديگر تحمل « 2 » بايد كرد تا جاسوسان ما كه رفتهاند ، اخبار بيارند كه شاه سرور با ما سر صلح دارد يا سر جنگ تا ما نيز در اين باب انديشه كنيم . جملهء امرا سر خدمت بر زمين نهادند كه راى عالى حاكمست . پس آن روز بعيش و نشاط مشغول شدند و آن مال و منال و خيمه و خرگاه يمنيان در تحت تصرف درآوردند . روز ديگر چون سلطان تخت چهارم روى بنمود ، ملك داراب بر تخت شهريارى بنشست ، مجموع امراى دولت و اركان حضرت در بارگاه شاه داراب درآمدند و خدمت كردند و هر يكى بر جاى خود نشستند .
اما مؤلف اخبار روايت كند كه چون شاه سرور يمنى منهزم شد ، با لشكر شكسته و ريخته و بخت برگشته ، و مال و خزينهء بغارت رفته ، و فرزندان اسير ايرانيان شده ، رو به شهر تعز كرد . خبر در شهر تعز افتاد كه شاه سرور از ايرانيان شكست يافته است و گريخته است و اينك مىآيد . خلايق شهر ازين سخن بهم برآمدند و هر يكى سخنى ميگفتند و انديشهيى مىكردند . چون اين خبر به عين الحيات رسيد كه پدرش گريخته مىآيد و دو برادرش اسير گشته و خيمه و خرگاه و اموال و اجناس
هامش
( 1 ) - يكى از دو « مكارم » ظاهرا بايد « معالى » يا كلمهيى نظير آن باشد .
( 2 ) - تحمل بجاى تأمل به كار رفته است .