تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
شعر :
گر خصم تو چون گلست گو باش * قهر تو چو باد مهرگانيست كردم صفتش به گل كه چون گل * دانم كه فناش در جوانيست
و هميشه سر دشمنانت در زير سمندت خوار افگنده . اى خداوند سپاه عدو بعضى كشته شدند و بعضى اسير گشتند و بعضى با شاه سرور بدر رفتند اكنون راى پادشاهى درين چه مصلحت مىبيند ؟ با اين اسيران يمن چه معامله كنيم ؟ ملك داراب چون اين سخن بشنود در جواب فرمود كه آنچه بر يمنيان آمد هم از فعل بد ايشان بود و تجبر و تكبرى كه در سر داشتند بديشان رسيد و اين كار كه ما را با ايشان بود همگى صلح بود و صفا ، ايشان با ما ستيزه كردند و با ما بسخن بدانديشان كار كردند تا كار بدينجا رسيد ، بيت :
ستيزه بجايى رساند سخن * كه ويران كند خاندان كهن
اكنون خداوند تعالى از قدرت كاملهء خود ما را فرصت داد ، بيكبار دست بيداد بر بندگان خدا مگشاييد . چون فرصت يافتيد عفو كنيد و عدل را شعار خود سازيد كه ملوك را بهترين خصلتى و نيكوترين زينتى عدلست ، بيت :
عدل كن « 1 » ز آنكه در ولايت دل * در پيغمبرى « 2 » زند عادل
پس مصلحت آنست كه آنچه در جنگ كشته شدند خود رفتند ، اما اين اسيرانرا بگداريد تا به كار خود بروند . فيروز شاه خدمت كرد و جملهء امراى دولت ثنا گفتند و دعا كردند . آن اسيران پنج هزار مرد بودند ، ايشانرا دعوت كردند و بعضى را تربيت كردند و بعضى را بگداشتند . چون ازين كارها فارغ شدند ، طيطوس وزير از جاى خود برخاست و شرايط خدمت بجاى آورد و اين ابيات بگفت :
سلطان تخت گير و شهنشاه تاج بخش * بر آسمان رسيد ز پاس تو كار عدل گويى مگر بيك شكم آورد در وجود * دور سپهر و دور تو در روزگار عدل
هامش
( 1 ) - در اصل : عدل كن عدل ( 2 ) - در اصل : پيغامبرى