و شكر ايزد بيچون بجاى آورد ، و در پى هزيمتى رفتند . چون لحظهيى برفتند ، بعد از آن باز گشتند . ملك داراب بر سر پشتهيى رفت و بايستاد و در آن بيابان نگاه ميكرد .
سپاه خود را ديد [ كه ] در عقب يمنيان نهاده بودند و غارت و غنيمت و اسير مىگرفتند .
چندان مال و نعمت بگرفتند كه در وصف نيايد . پس ملك داراب از آن پشته فرود آمد و بر جاى شاه سرور فرود آمدند و خيمه و بارگاه [ كه ] يمنيان زده بودند ، همچنان گداشته و رفته ، ايرانيان در آن خيمه و بارگاه فرود آمدند و هركسى آنچه گرفته بودند بر در بارگاه ملك داراب حاضر كردند تا حكم شاه بر چه نهج نافذ گردد . فيروز شاه با فرخزاد گردآلود درآمدند و در پيش ملك داراب خدمت كردند و سر بر زمين نهادند .
ملك داراب گفت : اى جان پدر آنچه از يمنيان گرفتهاند جمله را به تو بخشيدم آنچه مصلحت تست آنچنان كن . فيروز شاه خدمت كرد و بيرون آمد و اموال بىحد و قياس ديد جمع آورده .
راوى اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه فيروز شاه حكم فرمود كه هركه هرچه گرفته است از آن او باشد چنانك اگر نوكر بىوجودى صد تومان مال گرفته باشد از آن آن نوكر باشد و كسى مزاحم او نشود . جملهء لشكر بر جان او آفرين كردند و دعا و ثنا ميگفتند . مجموع لشكر ايران بعيش و عشرت و طرب مشغول گشتند . فيروز شاه و فرخزاد و پيلزور با جملهء امراى دولت در خدمت ملك داراب درآمدند ، بعد از آنك نعمت بخوردند فيروز شاه بر پاى خاست و در پيش پدر خدمت كرد و گفت : بيت
شكوفهء طرب آورد شاخ عشرت بار * كه بوى نصرت و فتح آمد از نسيم بهار
فرانمود زمانه كه جز به حكم تو نيست * مدار گنبد گردون و كوكب سيار
چنان كه جستى از بخت و داشتى در دل * برآمدت همه مقصود و راست شد همه كار
ديگر بار فيروز شاه رو به پدر كرد و گفت : اى شاه روى زمين ، از لطف يزدانى و فرّ پادشاه كامكار بر خصمان فرصت يافتيم و بيمن دولت شاه دشمنان عاجز شدند و منهزم گشتند ،