تواند كردن ! طيفور گفت : اى خداوند ، سپاه ما از سپاه ايرانيان غلبهترند ، بفرماى تا بيكبار حمله كنيم ، باشد كه به قوت غلبه كارى پيش رود . پس بفرمود تا يمنيان نيز صف خود راست كردند . ميمنه و ميسره و قلب و جناح راست كردند . چون كار هر دو لشكر راست شد ، فيروز شاه با بعضى از جوانان ايران بر گوشهء ميدان قرار گرفتند . شاه سرور از يمين و يسار نگاه مىكرد ، در سپاه خود يكى را نديد كه لايق ميداندارى باشد كه ناگاه يكى از جاسوسان سپاه يكى را ديد كه درآمد و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، هلال عيار امشب شجاه شجاع را با ملك نصر يمنى از بند خلاص كرده است و مىآورده ، يكى از عياران ايران به دو باز خورده ، و به صورت عيارى و بداروى هوش بر ايشانرا باز گرفته و برده ، و ايشانرا در زندان كردهاند و هلال عيار با ايشان يكى شده است .
مؤلف داستان گويد كه شاه سرور چون اين خبر بشنيد بغايت ملول شد ، گفت : اميدى داشتم كه هلال عيار بيايد و فرزند مرا باز آورد ، اكنون از آن نيز نوميد شدم . كيست از مبارزان يمن كه در ميدان رود و ميداندارى كند تا او را خلعت و مال بدهم ؟ درين بود كه سوارى عزم ميدان كرد ، عربوار طريد كرد و جولان نمود و مبارز طلب كرد . شاه سرور گفت : كيست اين كه آهنگ ميدان كرد و در ميدان رفت ؟ گفتند كه تميم يمنى است برادر تمامه . تميم مبارز طلب مىكرد . فيروز شاه عزم ميدان كرد . فرخزاد گفت : اى شاه ، نشايد كه تو پادشاهى ، بميدان هركسى رفتن روى نيست . بگدار تا ديگرى برود . فيروز شاه گفت : اى برادر ، امروز اين كار منست و اينهمه فتنه براى من واقع شده است ، خواست كه در ميدان رود كه از صف مبارزان جوانى دلاور بر مركبى سياه قيطاسى نشسته ، و جلى از اطلس سياه بر مركب انداخته ، پيشبندى از پولاد چينى بر مركب بسته ، و خفتانى سياه در بر كرده ، كلاه خودى زر اندود بر سر نهاده ، و عصابهء سياه بسته ، سپرى از پولاد از چپ در آويخته ، و شمشيرى چون قطرهء آب حمايل كرده ، و نيزهء خطى بر گوش مركب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٣