تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
عطسه آمد ، عطسه‌يى چند پياپى بزدند ، ديدها بگشودند ، از آن حالت عجب ماندند . چون هلال آن حال را بديد به خود فرو ماند . شبرنگ لگدى بر پشت هلال عيار زد كه اى ملعون نابكار ، خود را چون مىبينى و چونت گرفتم ؟ هلال عيار در برابر نگاه كرد ، فيروز شاه را ديد ، روى خدمت بر زمين نهاد و گفت : اى شاه‌زاده ، مرد عيار پيشه‌ام و چند سالست كه در عالم نام بعيارى برآورده‌ام و امشب شب رنگ با ما كارى كرده است كه اگر آن را صفت كنم عجب بمانيد . فيروز شاه سؤال كرد . هلال عيار آنچه رفته بود جمله با شاه‌زاده حكايت كرد . هركس كه حاضر بودند از آن تعجب نمودند و بسيارى بخنديدند و فيروز شاه آفرين كرد و انعام بسيار فرمود و گفت : اين شاه‌زاده را با ملك نصر بزندان بريد و هلال عيار را بشما بخشيدم هر نوعى كه خواهيد با او بكنيد . هلال گفت : مرا نيز ببخشيد تا توبه كنم و از جملهء خدمت‌كاران باشم . فيروز شاه گفت : اگر راست ميگويى من ترا شفاعت كنم ، هلال گفت : بيزدان پاك سوگند كه از آن شما باشم و با دشمنان شما دشمن باشم و با دوستان شما دوست . فيروز شاه گفت : او را ببخشيد و دستش بگشاييد كه او نيز از آن ماست . پس در حال دستش بگشادند و فيروز شاه او را انعام كرد و خلعت بخشيد . باز در بارگاه خاصه درآمد و فرمود تا فرخ‌زاد را طلب كردند و شمع كافورى بر كردند و درآوردند و شراب لعل فام در جام بلورين در گردش درآوردند و باز عيش آغاز كردند تا هنگام صبح بدميد و كوس خسرو سيارگان بر در سراپردهء افق بزدند . كوس جدال از جانبين فرو كوفتند و گردان ايران از خيمها بيرون آمدند و سلاحها بر خود راست كردند و بر ستوران كوه پيكر سواره شدند و بر در بارگاه ملك داراب حاضر آمدند و فيروز شاه و فرخ‌زاد نيز بر در بارگاه شاه داراب آمدند و جملهء مبارزان در برابر شاه‌زاده خدمت كردند . شاه‌زاده جمله را بنواخت و دلخوشيها داد . پس زمانى برآمد ملك داراب از حرم بيرون آمد و در ديوان قرار گرفت و جملهء گردان به خدمت درآمدند و موجهء پادشاهى بكشيدند و اندكى از آن طعام بخوردند . چون سفره
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 421 | مولانا محمد بن احمد بيغمى