منم شاه حارث برادر شاه شجاع ! سيامك گفت كه نيك آمدى كه برادرت در بند و زندان تنهايى ميكشد و آرزوى تو دارد تا با او مونس و غمخوار باشى . ترا نيز در پهلوى او مىبايد نشستن . حارث ازين سخن سخت در غضب رفت و دست بقبضهء تيغ كرد و بر سيامك حمله كرد . سيامك سپر در سر كشيد و حملهء حارث را بگرفت و او نيز دست بتيغ كرد و بر شاه حارث حمله كرد ، حارث سپر در سر كشيد و سر و گردن در زير سپر پنهان كرد ، سيامك بالاى سر برد و بر قبهء سپر حارث زد چنانك سپر در دست حارث به دو نيمه شد ، حارث سر خود را بدزديد ، سريلمان تيغ بر دوش حارث آمد و بشكافت ، عيبه و جوشن و قبا و هفت تو حرير و دو انگشت بر دوش او بنشست و خون بر جوشيد ؛ حارث چون چنان ديد عنان مركب بگردانيد و رو بلشكرگاه آورد . سيامك از عقبش برانگيخت . شاه سرور چون چنان ديد گفت : اى مبارزان و دلاوران يمن ! دريابيد فرزند مرا كه عظيم زخمى خورد !
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون شاه سرور اين سخن بگفت قريب بيست امير يمنى مثل عرعر يمنى و سهيل يمنى و ناصر يمنى و فيروز يمنى و شاه اسد عدنى و شاه اسد يمنى و شاه غضنفر يمنى بيكبار حمله كردند و سيامك را در ميان گرفتند .
اول كسى كه [ از سپاه ايران ] مركب برانگيخت فرخزاد بود ، پسر پيلزور .
تا چشم بر هم زدن بدان قوم رسيد و تيغ جان ستان بركشيد و در آن قوم در افتاد و از عقب او خورشيد شاه و جمشيد شاه و قارن جهانسوز و قارن جهانگير و طهماسب و طهمور و قهار و قهرمه و شه مرد نهروانى و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و اردشير ايرانى و رستم اردستانى و شيرافگن ايرانى و فرخان همدانى و كرد مرد اصفهانى ، در عقب ايشان شاه فيروز شاه بن ملك داراب با طبل زنگى و طال زنگى با سى هزار سوار زنگبارى بيكبارگى حمله كردند . ملك داراب چون چنان ديد بفرمود تا علم شاهى پيش بردند و پهلوان پيلزور پيش آمد و حمله كرد . طبل جنگ و كوس حربى فرو كوفتند . لشكر دويست و پنجاه هزار سوار بيكبارگى حمله كردند . از آن طرف
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٢٥