برداشتند ، ملك داراب رو بگردان و مبارزان كرد و گفت : اى مبارزان ايران ، دايم دولت و قوت و شوكت از زمان گيومرث شاه تا روزگار جمشيد تا ايام پدرم ملك بهمن در خاندان ما بوده است ، و پيوسته فتح و ظفر و پيروزى در عالم ايرانيانرا بوده . اكنون من مرد پير شدهام ، و عمر گذرانيدهام ، و آفتاب عمر من بزوال رسيده ، و يكى فرزند جوان دارم ، و يك دختر در ايران ، و اكنون من اين دنيا را از براى اين فرزند ميخواهم ، و او را از قضاى فلكى حادثهيى واقع شد و عاشق جمال شاه خوبان عين الحيات گشته است ، و اين شاه سرور مردى بغايت جبار و متعصب است ، و عقل بر كمال ندارد و دختر را بما نمىدهد ، و همچون فرزند من فيروز شاه را بدامادى قبول نمىكند . بضرورت اين آشوب و فتنه در ميان ظاهر شد ، و از طرفين مردم بسيار بقتل آمدند ، و اكنون كار از حد در گدشت . تا چند درين ملك توان نشست ؟ و اگر باز مىگرديم بىناموسى است كه مراد خود حاصل ناكرده باشيم .
مردمان بر ضعف ما حمل كنند و نيز فرزند فيروز شاه طاقت نياورد ؛ پس مصلحت در آنست كه امروز كمر خصومت را محكم در بنديم و بجدّى تمام كارزار كنيم و اين كار را يك رويه كنيم و اگر حق تعالى فرصت بخشد و بر يمنيان نصرت دهد ، شكست بريشان آوريم ، چون منهزم شوند بضرورت به شهر تعز خواهند رفت .
ايرانيان گفتند : ما فرمان برداريم ، هر چون كه شاه حكم كند منقاد امر شاهيم ، تا جان ما در تنست بكوشيم تا اين كار بتقديم رسانيم .
ملك داراب حكم فرمود تا تخت او را بر زنده فيلى راست كردند و خود بر مركب تازىنژاد كه با باد برابرى ميكرد برنشست ، و جملهء سالاران بر نشستند .
فيروز شاه احوال شبانه و قصهء هلال عيار را با شاه ايران بگفت . ملك داراب شاد شد و او را دلخوشى داد و بفرمود تا نقيبان لشكر برآراستند و صف مبارزان راست كردند و كوس حربى و طبل جنگى فرو كوفتند . شاه سرور با طيفور وزير گفت : امروز عجب روزيست سخت ، كه در همهء لشكر ما يك مبارز نيست كه « 1 » با ايرانيان ميداندارى
هامش
( 1 ) - در اصل : كه تواند