و حلوا دادى ، قدم پيش نه و بيا تا ترا درمى چند بدهم . شب رنگ دانست كه ميخواهد كه او را بگيرند . گفت : اى هلال عيار ! اين نان و حلوا را به مزد مادر و پدر بشما دادهام ، بها نمىستانم . هلال دانست كه فايده نخواهد داد ، گفت : اى عيارك بىوجود ! حاليا كار خود كردى و ما را داروى بيهوشانه دادى ، از جاى خود بر جست و روى به شب رنگ آورد و گفت : جان كجا برى ؟ هلال مرد رونده بود ، اما داروى هوش « 1 » بر كار كرده بود ، شب رنگ نگاه كرد ديد كه هلال بسر درآمد .
شب رنگ باز گرديد . شاه شجاع و ملك نصر هر دو بى خود شده بودند . شب رنگ شاد شد ، در حال هر سه را محكم بربست . اول هلال عيار را بر دوش گرفت تا بطلايه رسانيد . آن شب طلايه از آن خورشيد شاه بود . شبرنگ هلال را پيش خورشيد شاه رسانيد . خورشيد شاه گفت : چه كسى و كجا ميروى و اين چيست كه بر دوش دارى ؟
شبرنگ گفت : اى خداوند منم شبرنگ عيار ، بسپاه يمن بودم ، در راه هلال عيار را ديدم كه شاه شجاع و ملك نصر را دزديده بود و بسپاه يمن مىبرد ، به قوت عيارى هر سه را گرفتم ؛ اينك هلال را بر دوش دارم و آندوى ديگر بر كنار چشمه بسته انداختهام ، زود برويد و ايشانرا بياريد مبادا جانورى بديشان رسد و ايشانرا گزندى برساند . در حال چند سوار برفتند و آن دو كس را بياوردند و تا بارگاه فيروز شاه برسانيدند و هر سه را بسته بينداختند .
راوى اين داستان غريب و عجيب روايت مىكند كه شاهزادهء ايران ، فيروز شاه نوجوان يك سر خواب كرده بود و بيدار شده بود و بهروز و سياوش عيار نيز آنجا حاضر بودند ، و آن هنر شبرنگ را بديدند ، بر وى آفرين كردند . فيروز شاه را ازين حال خبر كردند . شاهزاده از خيمه بيرون آمد و آن حال را بديد ، بر شبرنگ آفرين كرد و شاد شد و خلعت و نعمت بخشيد و گفت : ايشانرا به خود بياريد . در حال شبرنگ فتيلهيى بيرون آورد و در پيش دماغ ايشان آورد و دود كرد ، ايشانرا
هامش
( 1 ) - اين كلمه « به هوش » هم خوانده مىشود .