تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
و حلوا بيرون آورد ، بداروى بيهوشانه آلوده ، پيش ايشان بنهاد و گفت : مردى رونده‌ام و مسافر ، اگر نعمتى چرب و شيرين نباشد نتوانم راه رفتن ، شما ازين نعمت قدرى بخوريد و پاره‌يى از بهر من بگذاريد . شاه شجاع گفت : هيچ انديشه مكن ، ما اين نان و حلواى تو بخوريم و راه در پيش گيريم ، تو نيز با ما بيا تا ترا نعمت تمام بدهيم ، بعوض اين نان و حلوا چندانت مال [ بدهيم ] كه غنى گردى . شب رنگ گفت : مرا احتياج بمال شما نيست ، اندكى بخوريد و باقى بگذاريد . هلال گفت : اى شاه‌زاده ، چرا مبالغه مىكنيد ؟ اين درويش مردكى نادان و كوه‌پرور دست . بنگر كه بدين مقدار طعام چند هرزه ميگويد . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه به ارادت تمام آن طعام را ميخوردند و سخنهاى گذشته ياد ميكردند . چون يك زمان برآمد ، هنوز اندكى از آن طعام باقى مانده بود كه اثر داروى بيهوشانه بريشان مستولى شد . هلال عيار چون علامات بيهوشانه بديد ، بدانست كه اين عياريست و بطريق عيارى با ايشان كار كرد . هلال رو در شاه شجاع كرد و گفت : اكنون سير گشتى ، برخيز تا برويم كه به سپاه ايران نزديكتريم . مبادا عيارى بما رسد و كار بر ما دشوار شود . شاه شجاع گفت : اى هلال ، راستى آنست كه مرا خواب مىآيد ، يك زمان اينجا خواهيم خفتن . هلال گفت : اى شاه‌زاده ، چه وقت خوابست ؟ سپاه دشمن نزديكست ، برخيز تا برويم . شاه شجاع گفت : گلويم خشكى مىكند . ايشان اين ميگفتند ، ملك نصر گفت : چه نشسته‌ايد كه اژدهاى عظيم آمد ! هلال نگاه كرد هيچ اژدهايى نديد و گفت : اى ملك نصر ، تو مرد عاقلى ، اينجا اژدها چه كند ؟ اما شما را گناه نيست ، اين درويش نيست . اين شبرنگ عيارست كه با ما باخت و ما را داروى بيهوشانه در كار كرد . شب رنگ چون دانست كه هلال او را بشناخت ، گفت : اكنون نشستن مصلحت نيست ، از جاى برجست و گفت : اكنون شما سير بخوريد كه مرا راه دور در پيش است . هلال عيار گفت : اى درويش كرم كردى و ما را درين نيم‌شب نان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 419 | مولانا محمد بن احمد بيغمى