ميگويى ؟ ما ايرانيان نيستيم ، هم از ديار يمنيم ، در بند ايرانيان بوديم ، اكنون خلاص يافتيم و رو بسپاه يمن داريم ، اگرت نعمتى هست قدرى بما بده كه بغايت گرسنهايم .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه شب رنگ چون اين سخن بشنيد گفت : چون شما از يمنيد و اهل يمن بر من حق دارند و بر من صدقه بسيار دادهاند ، من نيز شما را صدقه بدهم ؛ اين بگفت و پيش آمد و يك گردهء نان بغايت خشك شده و سخت گشته بدست شاه شجاع داد . شاه شجاع بغايت گرسنه بود ، بغايت شاد شد . چون به دهان نهاد چندانك زور كرد هيچ از هم جدا نشد از غايت خشكى ، گفت :
اى درويش ، مگر اين نان از دور نوح مانده است ؟ شبرنگ گفت : شما عجب قوميد ، گدايى بدبّوس ميكنيد ! ناچار نان گدايى خشك باشد . شاه شجاع گفت : آخر تو ما را نمىشناسى و نمىدانى كه با ما سخن بدين نوع ميگويى ؟ شب رنگ گفت : چه كس باشى ؟ شاه سرورى يا فرزند اويى كه ترا سخن من سخت آمد ؟ شاه شجاع گفت : من پسر شاه سرور ، شاه شجاعم . شبرنگ بخنديد و گفت : دروغ بدين عظمت ! بنگريد شاه شجاع پسر شاه سرور درين نيمشب ، درين بيابان چه مىكند و محتاج نان درويشى چرا شده است ؟ شاه شجاع گفت : در بند ايرانيان بودم با اين جوان ديگر كه ملك نصر يمنى نام دارد ، و اين ديگر هلال عيارست كه در سپاه ايران آمد و ما را خلاص داد . شب رنگ گفت : اى هلال ، اگر مردى راست بگو كه اين جوان كه با من در سخن است شاه شجاعست ، كه شاه سرور بر من حقى دارد . يك روز صد دينار به من انعام كرده است تا من نيز عوضى باز كنم . هلال گفت : اى درويش باللّه كه اين جوان شاه شجاع است . پسر شاه سرور ، و اين ديگر ملك نصر يمنى است ، و من هلال عيارم . شبرنگ گفت : شما را زودتر مىبايست گفتن تا من سخنهاى زياده نمىگفتم و شما را نعمتى خوب مىدادم ؛ اكنون چون راست گفتيد ، درويشى درويشانست .
من نيز آنچه دارم از شما دريغ ندارم . پس دست در حرزدان كرد و قدرى نان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 418
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٨