آب خورده بود و طعام ميخواست كه اكنون گرسنهتر شدم البته از بهر من چيزى حاصل كن . هلال گفت : اى شاهزاده ! تو فكرى بكن كه درين نيمشب چيزى از كجا بياورم . ايشان درين بودند كه شبرنگ عيار در گذار بود ، ايشانرا بديد ، بشناخت .
با خود گفت : اين هلالست كه شاهزادهء يمن را از بند رهانيده است اگر پيش ميروم من حريف ايشان نيستم ، و اگر بگذارم حيف باشد كه پيلزور ناموسى كرده است و اينانرا گرفته است . ناگاه هلال عيار ديد كه شخصى مىگذرد ، يك نعره بر شبرنگ زد كه چه كسى و درين نيمشب كجا ميروى ؟ شبرنگ هيچ نترسيد ، پيشتر رفت و گفت : مرد غريبم ، در عدن بودم آرزوى يمن دارم ، چون بيامدم فتنه و غوغاى عظيم ديدم و هيچ حضورى نيست بناچار عزم طايف دارم تا از آنجا رو به مكه و مدينه كنم . و هواى مصر دارم ، باشد كه خود را در مصر اندازم ؛ شما چه كسانيد كه درين نيمشب سر راه گرفتهايد ، مگر راه دارانيد ؟ هلال گفت : اى درويش بىوجود ! ترا چه جاى آنست كه اين سؤال از ما ميكنى ؟ شاه شجاع گفت :
چون اين مرد درويش است و راه در پيش دارد او را نعمتى با خود خواهد بود .
اى هلال ، اندكى از براى من بخواه كه گرسنگى بغايت رسيد . هلال گفت : اى درويش ، بدين گستاخى كه كردى از آن نعمت كه از براى توشهء خود برداشتهاى اندكى بما ده . شب رنگ گفت : مگر شما حراميانيد كه بر سر راه ايستادهايد تا خلق را برهنه كنيد و آنچه بيابيد ببريد ؟ هلال گفت : اى نادان ، از تو چه برديم ؟ ما از تو نعمتى خواستيم بدر خواست ، اگر بدهى خوش و اگر ندهى كسى را با تو زورى نيست .
ما را چرا حرامى ميخوانى ؟ شبرنگ گفت : مرا چيزى نيست كه بشما بدهم و از شما فراغت دارم . هلال تند شد و گفت : اى درويشك نابكار ! تو چها مىگويى ؟
مىخواهى كه سزات در كنارت بنهم ؟ شب رنگ گفت : شما ايرانيانيد جمله خام طمع و حرامى طبع ! بر مال مردم طمع ميكنيد ، درين نيمشب درويشى را گرفتهايد و هيچ پيش من نداريد ، از من چه ميخواهيد ؟ شاه شجاع گفت : اى درويش ، چرا زيادت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 417
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٧