شاه شجاع بيدار بود ، گفت : چه كسى درين نيمشب از قفاى اين خيمه درآمدى ؟
هلال گفت : بنده و خدمتكار شاه سرورم ، هلال عيار ، و به جهت خلاص كردن شما آمدهام . شاه شجاع گفت : اى هلال زودترى باش ! باشد كه مرا از بند خلاص كنى .
هلال در حال سوهان بندگشاى همچون الماس بيرون كرد و او را بگشود و بند ملك نصر را نيز بگشود و ايشانرا هم از آن راه كه آمده بود بيرون برد و گفت :
اى شاهزاده ، تو برو و از دور بنشين تا من ديگر چه توانم كردن . ايشان برفتند و از دور نظاره مىكردند كه هلال عيار خنجر بيرون آورد و قريب ده غلام را سر ببريد و شكم بدريد و باز گشت و پيش شاه شجاع آمد و گفت : اكنون كار خود تمام كردم . پس آن هر سه روانه شدند تا از طلايه بگدشتند و قدرى راه برفتند .
شاه شجاع با هلال عيار گفت كه اى پهلوان مرا گرسنه است ، راه نمىتوانم رفتن ، از بهر من طعامى بيار تا بخورم . هلال گفت : اى شاهزاده ! درين شب طعام از كجا بياورم ؟ تا لشكرگاه يك فرسنگ باشد ، زودتر برويم تا آنچه مقصودست بحصول پيوندد . شاه شجاع گفت : مرا طاقت رفتن نيست ، كاشكى مركبى بودى تا برنشستمى .
هلال گفت : نه طعام هست و نه مركب ! زود بايد رفتن كه مبادا از عياران سپاه ايران كسى بما رسد و آنگاه كار دشوار شود .
اما راويان اخبار و گزارندگان داستان چنين روايت ميكنند كه ايشان درين گفتوگو بودند كه بر كنار چشمهيى رسيدند . شاه شجاع گفت : بارى چندانم مجال بدهيد كه آبم بدهيد تا بخورم كه هم تشنهام و هم گرسنه . هلال گفت : اى شاهزاده ! زود باش كه محل ناز كست . شاه شجاع بر كنار چشمه آمد و دست در آب زد تا آب بخورد ، از قضاى إله شبرنگ عيار در سپاه يمن بود ، و او را فيروز شاه فرستاده بود تا از لشكر يمن خبرى بيارد ، در باز گشتن بديشان رسيد و آن هر سه وجود را ديد كه بر كنار چشمه ايستاده بودند كه شبرنگ در رسيد ، صورت مبدل كرده ، جامهء درويشانه پوشيده ، و كلاه فقيرانه بر سر نهاده ؛ بدين شكل در گذار آمد و شاه شجاع
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 416
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٦