هزبر در بند ايرانيانست ، و يكى ديگر شاه شجاع است كه پيلزور در ميدان گرفته است و اكنون حارث و غضنفر ماندهاند ، ترا چون گذارم كه در ميدان روى كه بيش ازين طاقت فراق شما ندارم ؛ بهر حال اگر شاه شجاع اينجا بودى دست و پايى ميزد و كارى مىكرد . شاه حارث اين سخن بشنيد ، بغايت ملول خاطر شد كه پدر شكست او كرد و شاه شجاع را بر وى بگزيد ، از آن مكدر شد ، اما هيچ نگفت .
هلال عيار چون اين سخنها از شاه سرور بشنيد ، خدمت كرد و گفت : اى شاه ، اجازت بده تا بروم و از سپاه ايران خبرى بيارم ، باشد كه شاه شجاع را و ملك نصر يمنى را بياورم . شاه سرور شادمانه شد و بر هلال عيار آفرين كرد . در حال هلال عيار بيرون آمد و راه سپاه ايران در پيش گرفت تا بطلايگاه چنان بگدشت كه كسى او را نديد ؛ در ميان سپاه اندر آمد تا در بارگاه ملك داراب رسيد و هنوز امراى ايران در حضور شاه بودند و هركسى چيزى ميگفتند . هلال همه را بشنيد و در ميان سرهنگان ايستاده بود تا جملهء امراى ايران پراگنده شدند ؛ فيروز شاه گفت : اى مبارزان ، شاه شجاع و ملك نصر يمنى پيش كه در بندست ؟ ايشانرا نيك در بند نگاه داريد و حاضر باشيد .
تور ايرانى خدمت كرد و گفت : اى شاهزاده در پيش اين بنده در بندند ، ايشان را در پهلوى خيمهء خود در بند كردهام . فيروز شاه بر وى آفرين كرد . پس آنگاه گفت :
نقيبان سپاه را طلب كنيد كه تا در لشكرگاه منادى كنند كه فردا روز جنگ است . نقيبان بموجب حكم پادشاهى همهء لشكر را اعلام كردند و امراى لشكر پراگنده گرديدند و تور ايرانى عزم بارگاه خود كرد . هلال عيار در عقب او روانه شد تا در خيمهء تور رسيد . پياده شد و در خيمه رفت . غلامانرا حكم كرد تا گرد خيمهء بنديان را گوش دارند . هلال عيار را معلوم شد كه بنديانرا كجا در بند كردهاند . آنجا در كمين بنشست چندانى كه جملهء آن غلامان در خواب شدند . آنگاه دليروار هلال عيار قدم در پيش نهاد و در قفاى خيمه آمد و دو ميخ از خيمه بكند و از پس خيمه درآمد .
در پاى ستون شاه شجاع را با ملك نصر يمنى در بند كرده بودند ، هلال پيش برفت ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 415
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١٥