مبارك مشاهده فرمايد كه سر دشمنان حضرت شاه را چگونه در پاى سمند شاه مىاندازم ، بيت :
كه فردا من اين گرز سام سوار * كه كردى بمازندران كارزار
بگردان برآرم ، شوم سوى جنگ * در آن دم كجا پاى دارد نهنگ
شاه و جملهء امرا كه حاضر بودند بر وى آفرين كردند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شاه سرور باز گشت و در بارگاه فرود آمدند و امراى دولت جمع شدند ، بعد از آنك سفره بخوردند ، شاه سرور رو بشاه سليم كرد و گفت : اكنون چه چاره كنيم كه سپاه ايران بر ما دست تسلط يافتند ؟ شاه سليم گفت : اين اندك كارى نيست كه ما در پيش گرفتهايم .
ما را نيك انديشه مىبايد كرد كه دفع دشمن بچه وجه خواهيم كردن . طيفور وزير گفت : ما را به همه روى ساز حرب مىبايد كردن و ميان در جنگ مردانه مىبايد بستن كه سپاه ما غلبه است و هنوز تمام جمع نشدهاند و من بسيار مكتوب به اطراف فرستادهام ، در ولايات يمن ، در شهرهايى كه درين حوالىاند ؛ چندان سپاه جمع شوند كه عدد آن كسى نداند . چو : علاق و طغار و وقار و سپاه جوش و صعده و شماله جمله با سپاه گران خواهند رسيدن ؛ جواب ايرانيان آسان توانيم گفتن . شاه سليم بخنديد و گفت :
طيفور چها ميگويد ! ما را سپاه دشمن در برابر فرود آمده است و كار ما دشوار شده ؛ تا لشكر را بما مدد رسيدن ، كار ما را تمام كرده باشند ! آنگاه سپاه چه سود كند ؟ شاه سرور گفت : اگرم شاه شجاع اينجا بودى امكان كه ما مىتوانستيم يك دو روز ديگر حرب كردن اما آن فرزند در بند ايرانيانست و هيچكس نيست كه فردا در ميدان درآيد و جواب دشمن تواند گفت . شاه سرور را پسرى ديگر بود كه او را شاه حارث ميگفتند ، برخاست و خدمت كرد و گفت : فردا روز جنگ و ميداندارى از آن منست . شاه سرور گفت : من كى روا دارم كه تو در ميدان روى كه يك فرزندم در بند كشميريانست ، شاه ليث ، و يكى شاه ضرغام ، هلاك شد ، و يك فرزندم شاه