ايشان نيز سى هزار زنگى بودند ، لشكر طومار و لشكر فيروز شاه شصت هزار مرد زنگى درهم افتادند و از يكديگر كشتن گرفتند تا چشم بر هم زدن از سپاه طومار بسيارى بكشتند و بعضى را اسير كردند . شاه سرور رو بطيفور وزير كرد و گفت :
اكنون تدبير ما چيست كه طومار كشته شد و در ميان ما ديگر كسى كه جواب ايرانيان تواند گفتن نيست ؟ طيفور گفت : امروز طالع ما بر كار نيست ، صبرى كنيم تا ميان سياهان جنگ بكجا ميرسد . درين سخن يك زمان بگدشت ، شكست بر سپاه طومار افتاد ، بعضى كشته شدند و بعضى اسير افتادند . دو لشكر از يكديگر باز گرديدند و طبل آسايش فرو كوفتند . فيروز شاه با طبل زنگى باز گشتند . ملك داراب به استقبال فيروز شاه آمد و امراى ايران پياده شدند و در پيش فيروز شاه خدمت كردند . فيروز شاه نيز پياده شد و ركاب پدر را بوسه داد . ملك داراب از سر اسب سر فيروز شاه را در كنار گرفت و شكر خداى عز و جل بجاى آورد و گفت ، بيت :
تو فرزند مايى و زيباى گاه * تو تاج سرانى و پشت سپاه
بعد از آن حكم فرمود تا سر طومار زنگى را بر سر نيزه كردند و گرد سپاه بگردانيدند و لشكر ايران نيز باز گشتند و فرود آمدند . جمله بر در بارگاه ملك داراب جمع آمدند .
شاه داراب بر سر تخت برآمد و بنشست . پيلزور با امراى دولت بر كرسيهاى زرين و سيمين قرار گرفتند و جلاب درآوردند تا مبارزان بخوردند ، بعد از آن سفره درآوردند و نعمتهاى لونالون بكشيدند و گردان دست بطعام دراز كردند . چون از طعام فارغ شدند نشاط آغاز كردند و سخن دراز گرديد . هر يكى سخنى مىگفتند و از جنگ فيروز شاه هركسى حكايت ميكردند و جملهء لشكر بر دست و بازوى فيروز شاه آفرين كردند و ملك داراب بسيارى نوازش كرد و دلدارى فرمود . فيروز شاه گفت :
من بنده از جان شيرينتر نزلى در حضرت شاه ندارم كه پيشكش بسازم و براى دفع دشمنان حضرت جان بر طبق اخلاص نهادهام اگر دولت شاه يارى دهد بديدهء