چون طومار آن عمود گرانرا بركشيد ، و روى در فيروز شاه كرد و گفت : اى نادان ! جان از چنگال من كجا برى ؟ هم اكنون دمار از روزگارت برآرم ! فيروز شاه سپر بر سر كشيد . ملك داراب بر جان فرزند بلرزيد . طيطوس حكيم گفت : اى خداوند ، هيچ انديشه مكن كه يزدان در همه حال نگهدار اوست . درين بودند كه طومار زنگى قلاب بر كلهء فيل زد و بر فيروز شاه راند ، و آن عمود بر سر دست برآورد و گفت : بگير ! اگر همه كوه البرز باشى كه پست گردى ، و اگر از پولاد ريخته باشى كه به آتش گرزم نرم گردى ! اين بگفت و بهر دو دست گرز بالا برآورد و گرد سر بگردانيد و بر فيروز شاه فرود آورد . فيروز شاه سپر در سر كشيد و سر و گردن در زير سپر پنهان كرد و هر دو دست را ستون سپر كرد و توكل كل بر كرم قادر ذو الجلال كرد . طومار بهر قوتى كه داشت بزد بر قبهء سپر فيروز شاه ، اگر بر دريا زدى گرد برانگيختى و اگر بر كوه زدى سرمه كردى ! يك علموار آتش از ميانهء گرز و قبهء سپر بالا جست ؛ يك ذره دست و بازوى فيروز شاه نلرزيد و رنگش متغير نشد .
طومار بباد فيل در گدشت . فيروز شاه سپر برانداخت و بگرفت و عنان بگردانيد و سر راه بر طومار بگرفت . شاه سرور يمنى از آن دست و بازوى فيروز شاه عجب بماند و گفت :
اين چه كس است كه گرز را بدين آسانى از خود رد كرد ، مگر رستم دستان يا سام نريمانست كه چنين گرزى را گرفت ؟ هلال عيار گفت : اى خداوند ، اين شاه سوار فيروز شاه است . شاه سرور را عجب آمد ، بر آن دست و بازو آفرين كرد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون طومار زنگى چنان ديد كه حملهاش خطا شد دست خود را بگزيد و يك كبابوار گوشت بر خاك انداخت و بار ديگر حمله آورد ، از آن آسانتر رد كرد . ملك داراب گفت :
اى طيطوس ، فيروز شاه چرا مجال دشمن ميدهد ؟ طيطوس گفت : از آنجهت كه غايت تحمل و قوت خود را به تو اظهار مىكند ، درين گفتن بود كه ضربى ديگر از آن صعبتر فرود آورد چنانك آواز گرز هر دو لشكر بشنيدند . دل در بر مبارزان آب شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 411
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤١١