و جولان نمود و لعبى چند بنمود ، چنانك آن هر دو سپاه از چستى و چابكى و دليرى و شجاعت او خيره مانده بودند كه چون شير و يا چون اژدهاى دمان در ميدان درآمد . ملك داراب گفت : اين كيست كه بدين آيين و پهلوانى و مبارزى برابر اينچنين سياهى رفته است ؟ طيطوس حكيم گفت : اى خداوند ، شاهزادهء ايران فيروز شاهست كه در ميدان جولان مىكند . ملك داراب بغايت شادمان شد و شكر خداى تعالى گفت كه مرا بديدار چنين فرزندى چشم روشن گردانيد . گفت : پروردگارا ، پادشاها ، خداوندا ، قادرا ، بعز عزتت و به كمال رحمتت ، كه اين نور دو ديدهء مرا از شر اين ديو سياه نگاه دار . او در دعا بود ،
مؤلف اين داستان و گزارندهء اين سخن چنين روايت مىكند كه شاهزادهء ايران ، فيروز شاه نوجوان چون در مقابلهء طومار زنگى رسيد نعرهء سهمناك بر وى زد چنان كه از صداى آواز شهزاده زمين بلرزيد . طومار از آن دليرى و شجاعت او متحير شد . پس گفت : تو كيستى كه بدين دليرى و پهلوانى در ميدان پهلوانان آمدهاى ؟
مگر اجل گريبانت گرفته است و در پيش منتكشان كرده و آورده است ؟ بارى نام و نشانت را بگو تا بىنشان كشته نگردى . فيروز شاه گفت : اى سياه كراى پر بلا ، و اى دراز بيهوده گوى ! ترا چه زهرهء آن باشد كه نام و نشان من پرسى ؟ بيت :
مرا مادرم نام مرگ تو كرد * زمانه مرا پتك ترگ تو كرد « 1 »
منم شاهزادهء ايران فيروز شاه بن ملك داراب بن ملك بهمن كشندهء پيروز و ميسرهء زنگى ! بيت :
منم شاه شاهان ايران زمين * سر انداز دشمن بميدان كين
ز جانت برآرم همين دم دمار * ترا اى سگ زنگى نابكار .
ز فيروز شه چون شنيد اين سخن * بغريد مانند گرگ كهن
برآورد گرز گرانرا بدوش * در افتاد در هر دو لشكر خروش « 2 »
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است
( 2 ) - شعر از مؤلف اخبارست و يا از منظومهء اصلى دارابنامه كه اكنون در دست نيست .