داراب ايرانى بر تو بفرستد كه من از تو بزرگتر و بهترم ، و نسب من از تو اصيلترست ، اگر تو دختر به دو دهى جملهء شاهان عالم گويند كه شاه سرور از ملك داراب ترسيد و دختر به دو داد . پس ترا حرب بايد كرد . اگرت بشكنند ، بگويند كه حريف نبود بناچار دختر داد ، اگر تو ايشانرا بشكنى ، آنگاه دختر بدهى ، بگويند غالب آمد ، آنگاه شفقت كرد و دختر بداد ؛ بهر حال اكنون مصلحت نيست دختر دادن ، باقى شاه حاكمست . چون سخن تمام شد طومار زنگى از جاى برجست و گفت : اى شاه ، من خود بدان سبب آمدهام كه خون برادران طلب كنم و مدتى شد كه درين سپاهم به اميد آنك خونى برادرانرا هلاك گردانم اگر شما باهم آشتى خواهيد كردن ، من با همه دشمنم . حكم كنم تا سپاه من امشب جدا شود و فردا كوس حربى فرو كوبم و خونى خود را در ميدان طلب كنم و با او بكوشم اگر مراد خود حاصل كردم نيك و اگرنه من نيز هلاك گردم ، بعد از آن شما دانيد ، خواهيد جنگ كنيد خواهيد صلح كنيد !
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شاه سرور از طومار زنگى اين سخن بشنيد گفت : اى پهلوان ، هيچ انديشه مدار كه ما را با ايرانيان به غير از خصومت و عداوت چيزى نيست و من دختر بديشان نخواهم داد . اما مىبايد كه تو در كار خود مردانه باشى تا جواب خصمان بگوييم . طومار گفت : فردا كه كوس حربى بزنند در ميدان روم و وقتى باز گردم كه سپاه ايرانرا زير و زبر كنم . پس بهروز را اجازت دادند تا برود . بهروز خدمت كرد و بازگشت . در آن حالت كه بيرون ميرفت هلال عيار را ديد در پس پرده ، نيم تنهء زربفت پوشيده ، و كلاه زربفت بر سر نهاده ، كمندى ابريشمين بر ميان بسته ، نخجى زرين بر دوش گرفته ؛ بهروز در ساعت كه در وى نگاه كرد با خود گفت اينست هلال عيار ! و درو تيز نگاه كرد و روان بگدشت . هلال عيار نيز بهروز را ديد و گفت : اين مرد مردانه بود كه بگذشت ، شنيدهام كه عيارى پهلوانى كار ديدهيى با فيروز شاهست و بعيارى قلعهء جميله را گرفته
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٥