از پشت مركب فرزند را در كنار گرفت و فرخزاد را نيز بنواخت و امراى لشكر زنگبار را نوازش فرمود و مجموع را خلعت داد و آن سى هزار مرد لشكر زنگبار همه بيكبار خدمت كردند . ملك داراب بديدار فرزند شادمانه شد ؛ و طيطوس وزير با جملهء امراى ايران پيش فيروز شاه خدمت كردند و يكديگر را در كنار گرفتند . پس سوار شدند و باز گشتند و بلشكرگاه فرود آمدند و سپاه زنگبار بر ميمنهء سپاه فرود آمدند و امرا جامهء رزم بركندند و آلات بزم در پوشيدند و در بارگاه ملك داراب جمع شدند و گردان و اميران بر كرسيهاى زرين و سيمين قرار گرفتند و فراشان طشتهاى سيمين و آفتابهء زرين درآوردند تا دست و دهان از گرد و غبار ميدان بشستند و شربتهاى جلاب از قند و نبات و مشك و گلاب مطيب كرده درآوردند در قدحهاى چينى و بلور پيش مبارزان بداشتند . چون شربتها نوشيدند سالاران خوان درآمدند و سفرهاى ابريشمين درآوردند ، و بگسترانيدند و كاسهاى چينى و حلبى و زرين و سيمين با نعمتهاى الوان درآوردند . امراى دولت دست بطعام دراز كردند ، چون نعمت بخوردند سفره از ميان برداشتند و شكر بارى سبحانه و تعالى بجاى آوردند . چون از طعام فارغ شدند ، جملهء امرا و اركان دولت گوش ميداشتند تا ملك داراب چه خواهد گفتن و چه حكم خواهد كردن .
اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون امرا طعام بخوردند و همه مستمع شدند تا ملك داراب چه گويد ، بعد از زمانى ملك داراب سر برآورد و رو بشاهزاده فيروز شاه كرد و گفت : اى جان پدر ! از آن روز كه تو از ايران زمين رفتهاى شب و روز بيچاره والدهات و پدر پير ، گريان و نالان بودهاند و قرار و آرام نداشتهاند و هم شيرهات حور پيكر در آرزوى تو بىقرارست و جميع امرا و اركان دولت منتظر بودهاند تا از كجا خبر تو ظاهر گردد ، تا آنك معلوم شد كه ارادت با شاه خوبان عين الحيات پيدا كردهاى و راه يمن در پيش گرفتهاى ؛ بغايت متردد و پريشان خاطر شديم و عزيمت ولايت يمن كرديم . برخاستم و سپاه گران برداشته بدين ديار آمدم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 402
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٢