تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
سپاه يمن كرد . چون بكنار لشكر يمن رسيد ، ميرفت تا بر در ايوان شاه سرور آمد ، و امراى يمن جمع شده بودند و دربارهء سپاه ايران بحثى ميكردند ، كه حاجبى درآمد و خدمت كرد و گفت : قاصدى از طرف لشكر ايران آمده است ، بار ميطلبد . شاه سرور اجازت كرد . پرده برداشتند تا به‌روز عيار درآمد . شاه سرور را ديد بر مسند سلطنت نشسته و امرا و اركان دولت قرار گرفته . به‌روز عيار درآمد و خدمت كرد و شرايط ادب بجاى آورد . پس مكتوب ملك داراب را بر گوشهء تخت شاه سرور نهاد . شاه سرور مهر از نامه برداشت و بدست طيفور وزير داد ، بخواند . راوى داستان روايت كند كه ملك داراب نوشته بود : اول نامه نام خداوندى كه پادشاهان عالم گردن نياز بر آستانهء او دارند . دوم نامه از بر من كه ملك داراب بن ملك بهمنم ببر تو كه شاه سرور يمنى [ اى ] ؛ بدان و آگاه باش كه [ سبب ] آمدن ما درين ولايت فرزند فيروز شاه بود . چون بقدرت ايزد بيچون ديدار فرزند ديدم ، اكنون با تو سر حرب و جنگ ندارم و دو فرزند تو در پيش ما در بندست ، هر دو را پيش تو بفرستم و تو نيز پهلوانان ما را كه در بند شماست بفرست « 1 » شاه خوبان عين الحيات را كه همهء فتنه و آشوب را سبب اوست به فرزند فيروز شاه ارزانى دار و او را بفرزندى قبول كن تا هر دو خانه يكى شود و طريقهء صلح پيش گيريم و عذرهاى گدشته را بخواهيم . اين خصومت در عالم ميان پادشاهان فاش شد ، در حق ما هركسى سخنى ميگويند كه مناسب دولت هر دو خاندان نيست ، اكنون از سر ستيزه برخيز كه دختر ترا نيز بهتر از فرزند من كسى نباشد ، كه ما از نژاد كيانيم ، از نسب ما بزرگتر نيست ، مىبايد كه از ما ترا عار نباشد ؛ باقى آن شاه اعقل جهانست ، فكرى با خود بكند ، و السلام . چون نامه تمام شد شاه سرور رو بطيفور وزير كرد كه چه مصلحت مىبينى ؟ طيفور گفت : اى خداوند ، كارهاى عالم همه نام و ناموس است ، وقتى كه
هامش
( 1 ) - در اصل : بفرستيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 404 | مولانا محمد بن احمد بيغمى