و نامه پيش شاه سرور فرستادم و او را نصيحت كردم . نصيحت قبول نكرد و ميان ما چندين حرب واقع شد و طومار زنگى از جزيرهء عقارب رسيد و سپاه ما را در تنگ آورده بود كه تو بمباركى رسيدى بمدد حال اين لشكر . اكنون اى فرزند تو نيز احوال خود باز گوى كه درين مدت مفارقت چگونه روزگار گدرانيدى و سر گذشت خود با اين پير پدر خود باز گوى . شاه فيروز شاه سر خدمت بر زمين نهاد و آنچه از اول روز مفارقت تا آخر بر سر او گدشته بود شرح داد ، قصهء جدايى از فرخزاد ، و رسيدن به قادر شاه ، و حكايت حرب كشميريان ، و رسيدن باز بفرخزاد و هر مجاهدهيى كه كشيده بود ، از بند كشيدن پيش شاه سرور ، و ايشانرا بزنگيان دادن ، و باز خلاص يافتن ، مفصل قصه كرد چنانك ملك داراب از بسيارى مجاهدهء او متعجب بماند . چون سخن باتمام رسيد ملك داراب گفت : اكنون چه مصلحت دانيد كه از آن شاه سرور دو پسر يكى شاه هزبر و يكى شاه شجاع در بند ماست و از جانب ما چهار امير و پهلوان در بند ايشانست . امرا گفتند شاه حاكمست ! ملك داراب گفت :
ما را انديشهاى در خاطر مىآيد كه مصلحت آنست كه يك بار ديگر قاصدى به طرف شاه سرور بفرستيم و سخن چند كه مصلحت روزگار هر دو طرف باشد ارسال گردانيم ، باشد كه اين جنگ در باقى شود و جوانان ديگر بقتل نيايند ، ايشان مبارزان ما را بفرستند و ما فرزندان او را بفرستيم و عين الحيات را بشاه فيروز شاه بدهد و اين فتنه و آشوب را بنشاند و اين در بلا را فراز كند تا ما نيز مراجعت كنيم . بزرگان گفتند روا باشد . پس بفرمود به طيطوس حكيم كه نامه بنويس . طيطوس حكيم به حكم شاه داراب نامهيى بعبارت بنوشت و بدست ملك داراب داد تا مهر بر نامه نهاد و گفت :
بهروز عيار را بخوانيد تا اين نامه را بسپاه شاه سرور برساند و جواب نامه بيارد .
بهروز عيار خدمت كرد و نامه بستد تا بيرون رود ، فيروز شاه بهروز عيار را بسيار تربيت كرد و خلعت پوشانيد و ازو در پيش ملك داراب بسيار آزادى كرد . ملك داراب نيز بهروز را بسيار نوازش فرمود . پس بهروز عيار بيرون آمد و در ساعت عزم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 403
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٣