جهانيد ، چون قلعهيى و يا چون ابرى كه از كنارهء آسمان پيدا شود ، از گوشه ميدان برآمد . آن سه سپاه از آن قد و بالا و هيكل او متحير فرو ماندند . يكى گرز گران سنگ بر دوش نهاده ، در برابر پيلزور درآمد و نعره بر وى زد و گفت : تو پيلزور نيستى ؟
پهلوان سپاه ايران گفت : بلى ! طومار گفت : بچه آب رو بميدان آمدهاى ؟ نه تو آنى كه من ترا گرفته بودم ، اكنون آمدهاى باز دعوى پهلوانى ميكنى ؟ پهلوان پيلزور گفت : مردانرا از گرفتن و بستن هيچ عيب نيست و مرا در آن روز اسب خطا كرد اگر مردى دارى امروزم بگير . طومار گفت : من هم بدين كار آمدهام . بگير اين گرز را ! پس با آن گرز « 1 » بر پيلزور حمله كرد ، پيلزور سپر در سر كشيد ، بزد بر قبهء سپرش چنان كه طراقاى گرز و سپرش جملهء لشكر بشنيدند ، و از سر عمود و قبهء سپرش يك علموار آتش بالا جست ، اما هيچ زيانى به پيلزور نرسيد . چون نوبت پيلزور درآمد او نيز بضرب گرز حمله كرد . او نيز سپر در سر كشيد و حملهء او را رد كرد . پس آن دو مبارز باهم بكوشش درآمدند و آن گرزها را بر فرق يكديگر بكوفتند و قصد جان يكديگر كردند . دل مردمان از ترس خون شده بود و جگر مبارزان آب شده بود ، تا قرب پنجاه حمله در ميان آن دو مبارز خطا شد . شب نزديك بود ، خورشيد در پس پردهء مغرب فرو رفت ، آواز كوس آسايش از هر دو لشكر برآمد .
مؤلف اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون آواز كوس آسايش از هر دو لشكر برآمد طومار زنگى گفت : اى پيلزور ! هنوزت عمر باقى مانده است و اجلت نرسيده است كه زنده از ميدانم بيرون ميروى . پيلزور گفت : اى نابكار زنگى ! فردا در ميدان آيم و دمار از تو برآرم ! پس هر دو مبارز باز گشتند . سپاه يمن بازگشتند ملك داراب با سپاه و امراى دولت استقبال فيروز شاه كردند . فيروز شاه و فرخزاد نيز روانه شدند ، چون نزديك ملك داراب رسيدند ، پياده شدند و چند جاى روى خدمت بر زمين نهادند . فيروز شاه دويد و ران و ركاب پدر را ببوسيد . ملك داراب
هامش
( 1 ) - در اصل : پس آن گرز را