بناكام در ميدان آمد و نعره بر پيلزور زد و در برابر او بايستاد . پهلوان پيلزور چون قابل يمنى را بديد كه گرز او را بر دوش نهاده بود و بانگ بر وى [ مى ] زد كه اى ايرانى ! مىشناسى اين گرز را ؟ چندين وقت بر فرق مردان عالم زدهاى يك بار خود نيز بگير تا بدانى كه چه لذت دارد ! پيلزور گفت : بيار تا چه دارى ؟ در حال قابل حمله كرد . پيلزور بيك دست سپر در سر كشيد و يك دست تعين كرد از بهر گرفتن گرز .
چون قابل فرود آورد ، بزد بر قبهء سپرش ، خواست تا گرز را بردارد ، نتوانست كه گران بود . پيلزور يك دست از زير سپر بيرون آورد و ميان گرز را بگرفت و بدان دست ديگر سپر در قفا انداخت و گفت : اى قابل اين گرز از آن [ تو ] و لايق دست و بازوى تو نيست كه كارش نمىتوانى فرمودن ، باز به من ده كه لايق دست و بازوى منست .
قابل گفت : نمىدهم كه حق منست . پيلزور گفت : اگر تو نمىدهى من بستانم . اين بگفت و زور كرد و از دست او بستد .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون پهلوان پيلزور گرز از دست قابل بستد ، گرد سر بگردانيد و گفت : بگير اى قابل ، كه تو مرد پهلوانى و شجاع ، اما حرب كردن نمىدانى و گرز زدن نياموختهاى ! اين بگفت و حمله آورد .
قابل از بيم جان سپر در سر كشيد . پيلزور بزد بر سپرش ، به زور هرچه تمامتر ؛ قابل طاقت نياورد ، سپر بر گردنش آمد و گرز بر ميان دو شانهاش آمد چنانك از پشت مركب در خاك بغلطيد . فرخزاد در ميدان تاخت و قابل را بسته از ميدان بدر برد .
پيلزور گرز را بر هوا انداخت و بگرفت و نعره زد و گفت : اى طومار زنگى ! اگر دلاورى و مردى دارى درآ در ميدان مردان تا با يكديگر بگرديم و مبارزت نماييم ! طومار چون نام خود بشنيد گفت : اين سوار چه گفت و چه كسيست ؟ طيفور وزير گفت : اى پهلوان ! اين پيلزورست كه تو او را گرفته بودى و گرز او را بقابل داده ، اكنون در ميدان شاه شجاع را بگرفت و قابل را گرفت ، اكنون ترا ميطلبد . طومار گفت : كار منست . پس قلاب بر كلهء زنده پيل زد و فيل منكلوسى را چون كوه بوقبيس در ميدان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 400
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٠٠