تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
نمىشناسى ؟ منم شاه شجاع يمنى . پيل‌زور گفت : نيكت يافتم كه در آن روز كه مرا بسته پيش شاه سرور بردند تو در هلاك من بسيار سعى كردى ، اكنون جان از دست من كجا توانى بردن ؟ شاه شجاع گفت : اى ايرانى ! اگر پدرم فرمان من برده بودى ، تو امروز در ميدان نمىآمدى ، اما اجلت گريبان گرفته پيش من آورد ؛ حاليا بگرد تا بگرديم ! اين بگفت و دست بقبضهء تيغ كرد و بر پيل‌زور حمله كرد . پيل‌زور سپر در سر كشيد و ضرب او را بگرفت . چون نوبت به پيل‌زور رسيد او نيز دست به تيغ كرد و بر وى حمله كرد . شاه شجاع سپر در سر كشيد تا آن حمله از خود رد كند . پيل‌زور با خود گفت كه حيف باشد شاه‌زاده‌يى را هلاك كردن ، امكان دارد كه عاقبت عين الحيات را بفيروز شاه بدهند ، و باهم صلح كنند آنگاه من خونى شاه يمن شوم ، پس علاقهء شمشير را در بند دست افگند و مركب بر شاه شجاع افگند و دست فراز كرد و بند كمرگاه شاه شجاع را بگرفت و زور كرد و نعره بر وى زد و از پشت مركبش در ربود و بر بالاى سر برآورد چنانك هر دو لشكر بديدند . پس نرم او را بر زمين نهاد . فرخ‌زاد در ميدان جهانيد و شاه شجاع را بسته از ميدان بدر برد . ملك داراب آفرين كرد ، بفرمود تا كوس بشارت زدند و شادى در سپاه ايران افتاد كه شاه شجاع جوان پهلوان بود و سه پهلوان از ايران گرفته بود و بسيارى از ايرانيان هلاك كرده بود ؛ و از آن جانب شاه سرور ديد كه شاه شجاع گرفتار شد ، آه از جان برآورد ، سر انگشت بدندان گرفت و گفت : اى جوانان يمن و عدن ، دريابيد ! فرزند جوانم را گرفتند ! جوانى ايستاده بود از جملهء مبارزان يمن ، و بسيار كارها كرده بود و خويشاوند شاه سرور بود ، و مردى مبارز و پهلوان بود ، و از تخم عاديان بود ، و او را قابل يمنى نام بود ، و شيرين سوار طالقانى را او گرفته بود . آن روز كه طومار زنگى پيل‌زور را بگرفت گرز او را به دو داده بودند ، قابل آن روز آن گرز در دست گرفته پيش شاه سرور ايستاده بود ، بغايت پهلوان بود . چون ديد كه شاه شجاع را بگرفتند و شاه سرور به جهت فرزند پريشان خاطر شد ، قابل را ناگزير شد بميدان رفتن .