هفت مبارز را از بند خلاص كردهاند و بدان نيز قانع نشدهاند و بدر قلعهء جميله رفتهاند و يك روز حرب كردهاند و بحرب نتوانستهاند گرفتن ، بشب فيروز شاه و بهروز عيار كه در آن نوبت نامه آورده بود ، از راه كوه رفتهاند و آن قلعه را گرفتهاند و فارس قلعهدار را كشتهاند و هر مالى كه در آن قلعه بود بر لشكر زنگيان بخش كرده و از آنجا بتاخت هرچه تمامتر اينجا رسيدند . شاه سرور چون اين خبرها بشنيد بغايت پريشان خاطر شد و لرزه به روى افتاد و با طيفور گفت : بد حالتى بود كه ايشان قلعهء جميله را گرفتند . طيفور گفت : اى خداوند سعادت سر پادشاه باد ! ترا همچون قلعهء جميله چندين هست كه همه از وى سختتراند ، خاطر عاطر پريشان نبايد داشت ، شايد كه فرصت ما را باشد ، قلعه را از ايرانيان باز مىتوان ستد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون شاه شجاع در ميدان مبارز طلب مىكرد ، فيروز شاه حكم فرمود تا آن سپاه سى هزار مرد زنگبارى صف برآراستند . شبرنگ عيار و بهروز عيار در پيش ملك داراب خدمت كردند و سلام و بندگى شاه فيروز شاه و فرخزاد و ديگر پهلوانان در حضرت شاه رسانيدند و گفتند اى خداوند ! شاه فيروز شاه ميگويد كه تا با سپاه دشمن يك نوبت حرب نميكنم به پاى بوس شاه نخواهم آمدن بهمت مدد فرمايند . چون ملك داراب از آمدن فرزند خبردار شد بفرمود تا طبل بشارت فرو كوفتند ، و سپاه ايران شاديها كردند . اما از آن طرف شاه شجاع يمنى مبارز طلب مىكرد . پهلوان پيلزور گفت : اى شاهزاده ! اجازت فرماى تا در ميدان روم كه مرا در حضرت شاه ناموس شكسته شده است كه در ميدان اسبم خطا كرد و طومار زنگى مرا بگرفت ، باشد كه اين نوبت ناموسى قايم كنم . فيروز شاه گفت : من ميخواستم كه بميدان روم و در حضور پدرم ملك داراب هنرى بنمايم ، اكنون چون شما را اين آرزوست ميدان بشما بخشيدم . پهلوان پيلزور مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر شاه شجاع بگرفت و يك نعرهء سهمناك بر وى زد و گفت :
نام و نشان خود باز گوى ! شاه شجاع نگاه كرد ، پيلزور را ديد ، بشناخت . گفت : مرا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٩٨