مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه هر دو لشكر در تفكر و توهم كه آيا اين چه لشكرست كه باد صبا استقبال گرد كرد و بر دامن گرد زد و از هم بشكافت ؛ از ميان گرد يك علم سياه پيكر پيدا شد ، نشانهء هزار سوار ، در زير علم شاه فيروز شاه با فرخزاد و پيلزور و قارن جهانگير و قارن جهانسوز و شيرافگن و شه مرد نهروانى و قهار و قهرمه و هزار سوار زنگى در رسيدند ، و در عقب ايشان گردى عظيمتر پيدا شد ، گرد از هم بشكافت ، سى علم سياه پيكر نشان سى هزار مرد زنگبارى ، طبل زنگى و ميمونهء زنگى و طال زنگى و حمدونهء زنگى با سى هزار مرد زنگى بلند بالاى قوىهيكل در رسيدند . ملك داراب گفت : عجب سپاه سياهند كه رسيدند اما آنك در زير علم است او به پيلزور مىماند كه مىآيد .
طيطوس حكيم گفت : اى خداوند ، راست فرموديد . در پيش سواران آن دو پياده كه مىآيند يكى شبرنگست كه ازينجا رفت و آن يكى ديگر بهروز عيارست كه از ايران او را فرستاديم ، آنست كه رفت و ديگر نيامد .
اما راوى داستان روايت مىكند كه چون شاهزاده فيروز شاه در رسيد و آن دو سپاه را چون دو درياى تير و تبر ديد كه در مقابل يكديگر ايستاده بودند ، شاه فيروز شاه علم شاهى ملك داراب را بشناخت ، در حال حكم كرد تا شبرنگ عيار و بهروز عيار بسوى سپاه ملك داراب روانه شوند و ملك داراب را از آمدن فيروز شاه خبر كنند . آن دو عيار روندهء دوندهء كار ديدهء نيك و بد آزموده ، بسوى سپاه ايران روانه شدند . شاه سرور رو بسوى طيفور وزير كرد و گفت : عجب نباشد كه اين لشكر از دوستان لشكر ايران نباشد ! عجب اگر فيروز شاه نباشد كه از سوى زنگبار ميرسد ! ايشان درين سخن بودند كه جاسوسان سپاه يمن رسيدند و خدمت كردند و گفتند : شاها ، بدان و آگاه باش كه اين سپاه كه آمدند شاهزادهء ايران فيروز شاه و فرخزادند با لشكر سى هزار مرد زنگبارىاند « 1 » و در راه تمامه را كشتهاند و آن
هامش
( 1 ) - در اصل : است