تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
و شكستى بر لشكر ما نيايد . پيشتر از آنك كار بر ما دشوار شود ما را درياب ! آنچه در آن مدت گدشته بود شبرنگ عيار جمله را تقرير كرد . شاه‌زاده فيروز شاه چون بر حالها واقف شد ، در حال حكم كرد تا لشكر سوار شدند و عزيمت راه كردند . گفت : اى شبرنگ تو از لشكر ايران كى جدا شدى ؟ گفت : نيم شب بود ، اول روز اينجا رسيدم . شبرنگ گفت : اى شاه‌زاده ! در لشكر خبر جنگ بود و امروز حرب خواهند كردن و طومار زنگى دعوى كرده است كه كار لشكر ايران به آخر رسانم . اى [ شاه‌زاده ] كار ايرانيانرا زود درياب ! باشد كه وقت كار بديشان برسيم . فيروز شاه با جمعى از خاصان سپاه پيشتر روانه شدند و حكم كرد تا طبل زنگى و ميمونهء زنگى و [ طال زنگى ] و حمدونهء زنگى در عقب زود بيايند و آن دو پياده در ركاب ايشان روان شدند ، تا آن وقتى كه شاه شجاع بيست سوار « 1 » از سپاه ايران هلاك كرده بود ، و ديگر مبارز طلب ميكرد ، و كس در ميدان نمىرفت . شاه شجاع گفت : اى ايرانيان ! شما بدين دليرى و مبارزى قدم در ملك يمن نهاده‌ايد ، و بدين جگر سپاه بر ما كشيده‌ايد ؟ امروز آن روزست كه جملگى هلاك گرديد و اگر شما نمىآييد من بيايم . اين بگفت و خواست كه عزم آن سپاه كند ، كه گردى عظيم برخاست چنانك روى خورشيد پوشيده شد و عالم تاريك شد و سر گرد بر چرخ بلند بر شد . از رسيدن آن گرد آن دو سپاه خبردار شدند و جمله چشم بر آن گرد گماشتند تا از ميان آن گرد چه پيدا شود . ملك داراب گفت : عظيم با هيبت گرديست ! طيطوس حكيم گفت : من بوى اميد ازين گرد مىشنوم ! عجب دانم كه شاه‌زاده فيروز شاه نباشد . از آن طرف شاه سرور يمنى گفت : عجب گرديست ! بغايت تند و تيز مىآيد . طيفور وزير گفت : بىشك از ملك يمن مىآيد و سپاهى عظيم است كه بمدد ما مىآيند .
هامش
( 1 ) - در اصل : « بيست سوار » تكرار شده است
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 396 | مولانا محمد بن احمد بيغمى