روايت مىكند راوى داستان كه بهرام را برادرى بود فرهاد نام ، چون برادر خود را كشته ديد آه از جان او برآمد و از غايت غيرت در ميدان درآمد و نعره بر شاه شجاع زد و بضرب تيغ برو حمله كرد . [ شاه شجاع ] حملهء او را به آسانى رد كرد و نيزه بر گرد سر بگردانيد و يك طعن نيزه بر كمر فرهاد چنان بزد كه از پشت مركب بر خاك افتاد . آنگاه مركب تاخت ، خواست كه سر از زمين بردارد ، امانش نداد ، بزد تيغ بر قفايش و سرش را بر خاك تيره بينداخت . يكى ديگر عزم ميدان كرد ، آسان بدست شاه شجاع بهلاك آمد . همچنين تا قريب بيست مبارز بينداخت .
خوف بر دل اهل ايران نشست و خروش از سپاه يمن برآمد و كوس بشارت زدند .
ملك داراب گفت : اى طيطوس حكيم ، مشكل حاليست ! امروز هركه ازين لشكر در ميدان ميرود هلاك مىشود . امروز كار سپاه ما بغايت تباهست . شاه شجاع همچنان مبارز طلب ميكرد و كسى در ميدان او نمىتوانست رفتن ، و شاه شجاع مبالغه ميكرد .
چون از ايرانيان كسى بميدان او نرفت نعره زد كه شما نمىآييد ، من بيايم ! و در آن لحظه كه او عزم ميدان كرد و مبارز خواست كسى بميدان او نيامد و او خواست كه حمله كند . . . « 1 »
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون شبرنگ عيار در آن شب تار روان شد ، اول صباح بود كه شبرنگ عيار بدان سپاه رسيد . بلنديى بود ، بر بالاى آن بلندى رفت ، سى هزار مرد زنگى را ديد با مال فراوان ، كه از قلعهء جميله گرفته بودند و بدانجا فرود آمده بودند . شب رنگ گفت گوييا اين چه سپاه خواهد بود كه جمله علمهاى سياه پيكر دارند ؟ شب رنگ در آن تعجب و تفكر ايستاده بود و نگران بود كه بهروز عيار بيرون لشكر مىگرديد ، ناگاه نظرش بر آن پشته افتاد . پيادهيى را ديد كه ايستاده بود و در آن سپاه نگاه ميكرد ، بهروز رو بشبرنگ كرد چون نزديك رسيد ، نيك نگاه كرد و دانست كه ايرانيست ، سلام
هامش
( 1 ) - عبارت ناتمامست ، مؤلف دنبالهء اين عبارت را در عبارتهاى بعد خواهد گرفت .