تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
آوردند و شقهء علمها را بگشادند و برافراشتند و همه رو بصف كارزار آوردند . شاه سرور بعظمت هرچه تمامتر سوار شد و يمنيان دل بدان قواى داشتند كه امروز كار لشكر ايرانيان به آخر خواهد رسيد ، و اموال و اجناس و ستوران ايشانرا غارت خواهند كردن ؛ اما از گردش و تأثير فلك دوار بىخبر و از كار و بازيچهء ايام بىبصر بودند . دليروار رو به آوردگاه آوردند و در حال صف برآراستند . ملك داراب نيز بناكام سوار شد ، چون از دليرى يمنيان واقف گرديد ، بفرمود تا علم شاهى را كه از شصت من زر سرخ راست كرده بودند ، و دهان اژدها راست كرده بودند ، و طلسمى ساخته كه هرگاه كه باد درو پيچيدى علم‌وارى آتش بجستى ، پيش بردند و مبارزان صف برآراستند . چون از كار لشكر بپرداختند نظر در ميدان افگندند تا كيست كه در ميدان سبق گيرد . اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود آراسته به آيين پادشاهى ، و سلاحى گوهرنگار بر خود ترتيب كرده ، و بر مركب گلگون بر نشسته ، گرد ميدان برآمد و يك دو ميدان اسب بدوانيد . بعد از آن عنان مركب باز كشيد و كلاه خود از تارك سر برداشت ، و بر پيش زين كوهه بنهاد و نعره زد چنانك هر دو لشكر بشنيدند . پس نعره گفت كه هركه مرا شناسد خود نيك ، و هركه نداند بداند ، منم شاه شجاع ابن شاه سرور يمنى ، اى ايرانيان درآييد در ميدان من تا زور بازوى مردان ببينيد و شما را حرب كردن در آموزم و اين بگفت و كلاه خود بر سر نهاد و نيزه بر سر چنگ درآورد و مبارز طلب كرد . از سپاه ايران جوانى با قدى بلند و هيكلى عظيم ، نام او بهرام نهروانى بود ، مركب در ميدان جهانيد و سر راه بر شاه شجاع گرفت و بضرب نيزه برو حمله كرد ، شاه شجاع آسان از خود رد كرد ، خواست بهرام تا بگذرد ، شاه شجاع نيزه را بزد بر پهلوى راست او چنان كه از آن طرف ديگر بدر رفت . زور كرد و از صدر زينش بر گرفت و از قفا در انداخت . بهرام را اجل رسيده بود ، بيفتاد و بمرد .