يمن سوار شدند ، هم در آن شب آن سه پهلوان را بسته بسوى شهر تعز بردند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند . از آن طرف « 1 » ملك داراب چون از حرب باز گشت و سپاه ايران باز گشتند و در خيمهاى خود قرار گرفتند ، ملك داراب بر تخت قرار گرفت . طيطوس حكيم و روشن راى وزير بنشستند . ملك داراب گفت :
امروز عجب حرب عظيم واقع شد ! چندانك ما در يمن آمدهايم ازين عظيمتر حربى واقع نشده بود ؛ بيشتر سپاه ما در زخماند ، چون كنيم و تدبير اين كار چگونه انديشيم ، كه جاسوسان درآمدند و خدمت كردند و گفتند كه ما در سپاه يمن بوديم ، حكم شاه سرور شد كه كار راستى جنگ كنند كه فردا جنگ خواهد بود . طومار دعوى كرده است كه سپاه ايرانرا بشكند . ملك داراب گفت كه در سپاه ما هيچ از آن كس نيست كه فردا حرب تواند كردن ، كار بر ما دشوار خواهد بود ، چه تدبير كنيم ؟
طيطوس حكيم گفت كه ما را معلوم شده است كه فيروز شاه درين حوالى نزديكست و پيلزور را با جملهء اميران ايران خلاص كرده و بگرفتن قلعهء جميله رفته است ، شبرنگ عيار را پيش بايد فرستادن بهر جاى كه به فيروز شاه برسد ، صورت حال را با شاهزاده بگويد تا زودترى عازم ما شود . ملك داراب گفت : مصلحت درين است ، اينچنين بايد كردن . پس در حال شبرنگ را طلب كردند و او را بدين كار دلالت كردند . قبول كرد و در حال بيرون آمد و راه در پيش گرفت و روان شد . ملك داراب امرا را اجازت داد تا كار لشكر بسازند .
همهء شب كار حرب مىساختند تا آنگه كه نافهء مشك نهان كردند و شمامهء كافور عيان گشت ، و درج شب را بربستند و دريچهء روز را بر گشادند ، و طلعت شمس جهان افروز از جانب مشرق رخ نمود ؛ باز هر دو خيل آهنگ حرب كردند و مركبانرا بخاريدند و بماليدند و زين بر نهادند و بر گستوان برافگندند ، و مبارزان در ميان جوشن و زره و خفتان نهان شدند . كوس و تبيره و ناى و صنج در خروش
هامش
( 1 ) - در اصل : از آن طرف چون