تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
ناگهان بامر إله از طرف ديگر گردى عظيم برخاست و از ميانهء گرد آواز كوس حربى و نالهء ناى رزمى مىآمد . چون گرد از هم بشكافت از دل گرد بيست علم نشانهء بيست هزار مرد صنعانى پيدا شد و نعره زدند و با شاه صنعان سلالة بن اصم حمله كردند و جنگ در پيوستند . چون ايرانيان چنان ديدند كه يمنيان را دم بدم مدد ميرسد ايشان نيز از سر ضرورت تن در جنگ دادند و دو دستى تيغ ميزدند و بانگ و نعرهء گردان بر فلك گردان ميرسيد و گرد و غبار هول برآمد و از دل گرد كوس مىغريد بر مثال رعد و تيغ و سنان مىدرخشيد بمانند برق و سر مبارزان از بدن مىباريد بمانند باران بهارى و يا چنانك برگ درخت در فصل خزان ريزد . اما راوى داستان روايت كند كه چون لشكر يمن غلبه بودند و پانزده مير لشكر ايرانى در لشكر نبودند كه هر يكى پشت سپاهى بودند ، مثل پيل‌زور و آن مبارزان ديگر ، و ايرانيان بسيارى كوشيده بودند و باقى اميرى چند كه بودند از دست طومار زنگى و پسران شاه سرور زخمها در جنگ مغلوبه خورده بودند ، القصه بطولها لشكر يمن غالب آمدند و ايرانيانرا قرب نيم‌فرسنگ بدوانيدند . ملك داراب چون احوال چنان ديد بغايت متردد و پريشان خاطر گشت و گفت : اى طيطوس حكيم و اى روشن راى وزير ، چه تدبير مىدانيد كه سپاه ما شكست يافتند . روشن رأى وزير گفت : اى شاه ، حاليا شب نزديكست حكم فرماى تا كوس آسايش بزنند . ملك داراب بفرمود تا كوس آسايش بزدند و لشكر از هم باز گرديدند . طومار زنگى با لشكر چون آواز كوس آسايش بشنيدند باز گرديدند . طومار بسيارى از سپاه ايران هلاك كرده بود و دست و گرز در خون ايرانيان خضاب كرده بود . همچنان باز گشت تا پيش شاه سرور آمد . شاه يمن او را اعزاز و احترام بجاى آورد و بسيارى بستود . درين بودند كه شاه شجاع يمنى و شاه حارث و شاه غضنفر و شاه اسد در رسيدند . شاه سرور بديدار فرزندان شاد شد . پس جملهء امراى يمن در رسيدند ، جمله پيش شاه سرور خدمت كردند . شاه سرور جمله را بنواخت ، پس باز گرديد و ببارگاه دولت خود درآمد و جامهء رزم را جدا كرد