تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
آرد ؟ از ميمنهء سپاه سوارى در ميدان جهانيد ، خفتانى سياه در بر كرده ، بر مركب سياه قيطاسى بر نشسته ، كلاه خودى بر سر و عصابهء سياه برانداخته ، و نيزهء خطى بر گوش مركب راست كرده ؛ نام او سيامك سيه قبا بود . چون مركب در ميدان جهانيد و سراپاى ميدان بگرديد ، ملك داراب گفت اين كيست كه در ميدان رفت ؟ گفتند : سيامك سيه قباست ؛ تا گفتن سيامك راه بر شاه شجاع بگرفت و از گرد راه برو اشتلم كرد و گفت : تو گمان برده باشى كه در ايران سپاه حريف دست تو كسى نيست ؟ سه مبارز ما كه گرفتار شدند تو بدان مغرور شده‌اى ؟ درين لشكر از آن جوانان هستند كه چون تو هزارى مقابل ايشان نتوانند ايستادن و من از همه كمترم ، آمده‌ام تا جواب شما بگويم . شاه شجاع گفت : نامت چيست كه آثار شجاعت و دليرى در تو پيداست ؟ سيامك گفت : نام من سيامك سيه قبا ميخوانند ، بنده و چاكر ملك دارابم . شاه شجاع گفت : سيامك تويى كه برادرم شاه هزبر را گرفتى تا ملك داراب او را به ايران فرستاد و چند مبارز از لشكر ما كشتى ؟ نيكت يافتم ! اكنون جان از دست من كجا برى ؟ سيامك گفت : من آنم كه برادرت را بردم زنده ، ترا سر خواهم برد . شاه شجاع در غضب رفت و نيزه بر سيامك راست كرد . سيامك نيز نيزه بر نيزهء او انداخت و باهم ميكوشيدند و حلقه حلقه زره از هم مىربودند و سر نيزه از زير بغل همديگر بدر مىكردند تا بسيارى جهد كردند ، هرچند كه شاه شجاع جوانى دلير بود و در جملهء يمن و عدن و طايف نظير خود نداشت اما سيامك جوان كار كردهء كار آزموده بود ، و از جملهء مبارزان سرآمد بود و بسيار كارها ازو در وجود آمده بود ، و بسيارى باهم بكوشيدند و ظفر بر هم نيافتند . نيزه از دست بينداختند و دست بقايمهء تيغ كردند و بر فرق و درق يكديگر مىزدند و از آن حملهاى چون آب و آتش دل در بر مريخ طپان شد و جگر مبارزان ايران و يمن آب گشت ، و آن دو سپاه نظر در ميدان گماشته بودند تا حال آن دو مبارز چون شود ، و دم بدم آن دو مبارز يگانه در ميانهء گرد ناپديد مىشدند .