تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
طومار زنگى تواند حرب كردن ؟ طيطوس حكيم گفت : اى خداوند ، من در طالع شما نگاه كرده‌ام ، ما را درين چند روز بشارتى خواهد رسيد . ملك داراب گفت : شبرنگ را طلب كنيد تا از سپاه يمن خبرى بياورد . شبرنگ درآمد و خدمت كرد . ملك داراب گفت : اى شبرنگ ، ميخواهم كه از جهت ما از لشكر دشمن خبرى بياورى . گفت : بندگى كنم . خدمت كرد و بيرون آمد و رو بسپاه شاه سرور نهاد ، چون بدان سپاه برسيد ، در بارگاه شاه سرور درآمد و احوال و اخبار مىپرسيد كه ناگاه غوغا برآمد و تميم يمنى با لشكر شكسته در رسيدند و از حجاب شاه سرور بار طلب كردند ، اجازت فرمود . تميم درآمد و خدمت كرد . شاه سرور نگاه كرد ، تميم را ديد كه سراسيمه درآمد و دستار بر زمين زد و داد و داد برآورد . شاه سرور متحير بماند و گفت : چه واقعه شده است و چرا زود آمدى و برادرت تمامه كجاست و آن هفت مبارز ايرانى را چه كرديد ؟ تميم گفت : اى خداوند روى زمين ، بدان و آگاه باش كه چون از حضرت شاه روانه شديم نزديكى قلعهء جميله رسيديم ، نيم‌شبى بود كه آن عيار ايرانى با فيروز شاه و فرخ‌زاد در رسيدند و بر ما زدند ؛ تمامه پيش رفت تا جنگ كند بدست فيروزشاه هلاك گرديد و بسيارى بكوشيديم ، چون حريف ايشان نبوديم بالضروره روى بگريز نهاديم و ايشان عزم قلعهء جميله كردند . شاه سرور چون اين سخن بشنيد بغايت ملول و متفكر خاطر شد و سر در پيش افگند . بعد از زمانى سر برآورد و گفت : بد حالتى بود كه پيل‌زور و آن شش مبارز رهايى يافتند . طومار زنگى گفت : اى شاه ، چرا انديشه مىكنى ؟ ايشان را همه بيك ضربت گرز انداختم ؛ فردا باز در ميدان درآيم بدولت شاه يمن يا گرفته يا سرش بيارم . امشب بفرماى تا كار راستى حرب كنند كه فردا جنگ است تا رسيدن ايشان من يكى را از اينان نگدارم . پس در حال نقيبان لشكر را طلب كرد تا در لشكر منادى كردند كه فردا روز جنگست . نقيبان لشكرى را خبر كردند . شبرنگ عيار چون از حالات واقف شد ، در حال رو بسپاه خود كرد تا ملك داراب را خبر كند .