تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
اما راويان داستان چنين روايت ميكنند كه ملك داراب رو بطيطوس حكيم كرد و گفت : اى حكيم ، از براى ما رملى بزن تا از حال ايام واقف شويم . طيطوس حكيم خدمت كرد و گفت : به چشم و بسر ! در حال كتاب فال در نظر آورد و احتياط تمام بجاى آورد . بعد از ساعتى سر برآورد و گفت : شاها ، بشارت باد ترا كه هم اكنون شبرنگ عيار بيايد و خبرى بيارد كه اين سپاه را شادى تمام باشد . ملك داراب شاد شد و گفت : انشاء اللّه تعالى . ايشان درين سخن بودند كه حاجب درآمد و خدمت كرد و گفت : شبرنگ عيار بار ميخواهد . گفت : بارش دهيد . شبرنگ درآمد و خدمت كرد و گفت : بشارت باد شاه ايران و توران را كه شاه‌زاده فيروز شاه با فرخ‌زاد از ملك زنگبار بيرون آمده‌اند و سپاهى با خود آورده ، چنانك تمامه و تميم با هفت هزار مرد پيل‌زور را با شش « 1 » پهلوان ايرانى مىبردند تا در قلعهء جميله در بند كنند ، ايشان را خبر شده است ، در نيم‌شب به روز عيار و فيروز شاه و فرخ‌زاد رسيده‌اند و تمامه را كشته‌اند و آن هفت مبارز را خلاص كرده‌اند و آن لشكر را شكسته‌اند و رو بقلعهء جميله كرده‌اند و رفته‌اند ؛ من آنجا بودم كه تميم آمد و اين خبرها را بگفت ، شاه سرور بغايت ملول خاطر شد ، طومار زنگى دعوى كرد كه من آن لشكر ايرانرا فردا بشكنم و منادى كردند كه فردا جنگست ، بنده زود آمدم تا شاه را از احوال خبردار گردانم . ملك داراب ازين سخن بغايت شادمانه شد و شب رنگ را خلعت و نعمت بخشيد و گفت : اى طيطوس ، بغايت حكم نيك كردى ، هزار آفرين بر تو باد كه بغايت خبر خوش آمد ! اكنون نقيبانرا خبر كنيد و طلب داريد تا در لشكر منادى كنند كه فردا جنگست . نقيبان نقابت كردند و لشكر ايرانرا خبردار گردانيدند و به كار راستى جنگ مشغول شدند و آن شب مركبانرا نعل بستند و سلاحها راست كردند و طلايه از هر دو لشكر بيرون آمدند و جزع و فزع آن هر دو لشكر بر فلك مىشد ؛ دل در بر
هامش
( 1 ) - در اصل : هفت