سلاح مىبرديم از براى شاه شجاع . فيروز شاه گفت : هم ازينجا باز گرديد و بگوييد بشاه خوبان عين الحيات كه خداوند مركب ، مركب خود را ديد و بشناخت و ببرد ، حق بحقدار رسيد . ايشان خدمت كردند . فيروز شاه غلامان محبوب را خلعت و نعمت داد و ايشانرا به راه كرد . فيروز شاه رو بفرخزاد كرد و گفت : من گمان مىبردم كه عين الحيات وفادار باشد ، اما وفايى نداشته است ، بنگر كه وصيت مرا گوش نكرد و مركب مرا به جهت برادران مىفرستد . فرخزاد گفت : اى خداوند ، زينهار كه اين معنى در خاطر نياورى كه او دختر عاقله است ، شايد بود كه درينجا او را مصلحتى و حكمتى باشد تا تو بمركب خود برسى . پس رو بدان غلامان كرد و گفت : اى ياران ، باز گرديد و بگوييد كه خداوند مركب مال خود را بشناخت و ببرد و آنچه ديدهايد باز گوييد . ايشان زمين خدمت ببوسيدند و باز گشتند و آنچه ديده و شنيده بودند جمله با عين الحيات باز گفتند . شاه خوبان گفت : الحمد للّه ، ما را نيز همين آرزو بود .
اما راويان اخبار و ناقلان اسرار چنين روايت مىكنند كه شاهزادهء ايران ، فيروز شاه نوجوان ، مركب گلگون خود را بديد و بشناخت و سلاح در پوشيد و بر مركب سوار شد و بشتاب هرچه تمامتر رو بلشكرگاه نهاد و مىراند تا زود بلشكرگاه خود برسد كه آوازهء شجاعت طومار زنگى شنيده بود ، ميخواست كه زودتر بمدد لشكر پدرش برسد .
اما راوى اخبار گويد كه چون تمامه كشته شد تميم يمنى با جمعى شكسته رو بسپاه شاه سرور كردند ، و آن روز لشكر حرب نكرده بودند كه شاه سرور با طومار زنگى بعيش و عشرت بودند و نشاط و شادى مىكردند و سپاه ايران پشت بر كوه اصفر كرده بودند و پهلوانان ايران در بند افتاده و شكست عظيم بر سپاه ايران آمده بود و گرانى عظيم در سپاه افتاده . ملك داراب [ طيطوس حكيم را ] گفت : اى حكيم كار ما بغايت دشوار گرديد و پهلوانان ما در بند افتادند ، درين سپاه ما كيست كه با
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٨١