تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
هيچ گزندى نرسانيدند تا رسيدند بمرغزارى ، قرب ده سوار ديدند ، در آن مرغزار فرود آمده و مركبى گلگون ديدند كه مىچرانيدند . فيروز شاه پيش پيش لشكر مىآمد ، چون نظرش بر مركب گلگون افتاد كه دستى سلاح آراسته بر پشت او انداخته نعره زد و گفت : اللّه اكبر ! اى برادر آن گلگون منست و آن سلاح و آن جوشن ! راوى گويد كه حكايت چنان بود كه چون فيروز شاه تميم و تمامه را بشكست و بنديانرا از بند برهانيد و رو بقلعهء جميله كرد ، و اين خبر در جملهء ولايت يمن شهرت گرفت ، جملگى مردمانرا خبر شده بود و عين الحيات نيز ازين خبر آگاهى داشت كه فيروز شاه قلعهء جميله را گرفته و فارس قلعه‌دار را كشته ، عين الحيات با دايه گفت : شكر خداى عز و جل را كه خاطر ما از بند آن جوان فارغ شد و آنچه كرده بود . در جملهء يمن زيادت از آن مىگفتند ؛ و عين الحيات ازين معنى بغايت شاد شده بود با دختر دايه شريفه و دايه گفت : دلم آن ميخواهد كه مركب گلگون فيروز شاه را با سلاحش پيش او بفرستم ، نميدانم كه بچه نوع تدبير كنم كه مركب به او برسد و بر من تهمتى نباشد . گفت : آسانست . گفت : آن كدامست بگوى ؟ دايه گفت : مركب را با سلاح به چند غلام بده و بگوى اين مركب را با سلاح از بهر برادرم شاه شجاع ببريد كه در جنگ است و او را چنين مركبى پهلوان مىبايد . فيروز شاه نزديك شهرست امكان دارد كه مركب خود را ببيند و بشناسد و گلگون خود را بستاند و اگر نرسد بلشكرگاه برسانند ، عياران او در يك شب بستانند و ببرند . عين الحيات را اين معنى خوش آمد ، آن ده غلام را با گلگون روان كرده بود ، و ايشان شب همه شب رانده بودند كه فيروز شاه رسيد و گلگون خود را بديد و بشناخت . گفت : بگيريد ! ايشان را بگرفتند . غلامان از جاى خود برجستند و احوال باز دانستند ، جملگى به خود فرو ماندند . شاه فيروز شاه گفت : يكى را ازيشان طلب كنيد . طلب كردند . يكى پيش آمد و خدمت كرد و شرايط خدمت بجاى آورد . فيروز شاه گفت : شما چه كسانيد و اين مركب بكجا مىبريد ؟ آن غلام گفت كه ما غلامان شاه خوبانيم ، اين مركب با
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 380 | مولانا محمد بن احمد بيغمى