بر امرا بخش كرد و آن شب آنجا بسر بردند . روز ديگر از آنجا عزم يمن كردند و رو بجانب سپاه آوردند ، تا كى رسند .
اما راويان اخبار چنين روايت مىكنند كه چون شاهزاده فيروز شاه از كار قلعهء جميله بپرداخت و آن مالى كه در قلعهء جميله بود جمله را در تصرف خود آورد و بشتاب تمام رو بلشكرگاه ملك داراب نهاد ، دلش از بهر يك چيز ملول بود كه در آن روزى كه او را در تعز بگرفتند و در بند كشيدند مركبش را با سلاحش در تعز باز داشته بودند و فيروز شاه با شاه خوبان عين الحيات وصيت كرده بود كه بايد گلگون مرا نيكو نگاه دارى و غير از تو كسى بر مركبم ننشيند ؛ چون فيروز شاه را بزنگبار بردند آن مركب در يمن بود ، عين الحيات خيلى زحمت كشيده بود كه آن مركب را از پدر استاده بود و در طويلهء خاص خود نگاه ميداشت و هيچ آفريده برو سوار نشده بود ، با آن سلاح كه فيروز شاه پوشيده كه از ايران با خود آورده بود و آن همه كارها در يمن كرد و در همهء يمن هيچ شاهزادهيى را مثل آن اسب و سلاح نبود ، مجموع در پيش عين الحيات بود . چون شاه فيروز شاه از قلعهء جميله رو بتعز آورد ، و دل او به جهت مركب بغايت ملول بود . روزى با بهروز عيار گفت : اى برادر ، مركب و سلاحم در پيش يمنيان مانده است ، ندانم كه در دست كه افتاده باشد ، اگر چنانك مركب و سلاحم بدست من افتادى بغايت نيك بودى . بهروز عيار گفت كه ترا تحقيق است كه مركبت پيش كيست ، كه من به صورت عيارى بروم و مركب و سلاحت را بيارم ؟ فيروز شاه گفت : تحقيق ندارم ، اما من با شاه خوبان گفته بودم كه مركب امانتست به تو ، مىبايد كه خوب نگاه دارى . نمىدانم كه به او گداشتهاند يا برادرانش تصرف كردهاند و ازو بستدهاند . بهروز عيار گفت : باكى نيست ، زود باشد كه گلگونت را بچنگ آورم ، بهرجا كه باشد .
اين سخن مىگفتند و مىرفتند تا قريب شهر تعز رسيدند . فيروز شاه حكم فرمود تا لشكر از پنج فرسنگى شهر تعز گدشتند و از رعيت و روستا هركه را ديدند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٧٩