فيروز شاه از تاريكى قدم پيش نهاد و برابر فارس آمد . فارس گفت : ترا نيز نديدهام و نامت نمىدانم ! نامت نمىدانم ، بگوى ! فيروز شاه گفت : عجب كه مرا نمىشناسى ! منم فيروز شاه بن ملك داراب . فارس نعره زد و از جاى برجست و گفت : درين قلعه چون پيدا شدى ! و آن گرز بر فيروز شاه حواله كرد . فيروز شاه دست پيش داشت و گرز فارس را در روى هوا بگرفت و زور كرد و از دستش به درد كرد و گرد سر برآورد و بزد بر فرقش ، چنانك مغزش بيرون آمد . فارس در افتاد ، باقى در افتادند و حمله كردند .
فيروز شاه دست بتيغ كرد و آن تيغ آبدار جان ستانرا بر كشيد و در آن قوم در افتاد و چندى را هلاك كرد . ايشان از پيش فيروز شاه گريزان شدند . فيروز شاه با بهروز عيار از آن ايوان بيرون آمدند و راه در قلعه در پيش گرفتند ؛ بهر كس كه ميرسيدند بضرب تيغ مىكشتند تا اهل قلعه خبردار گرديدند و بيكبار گرد ايشان درآمدند ، دست بتيغ و تبر كردند . فيروز شاه در ميان آن قوم در افتاد و يكى نعرهء سهمناك بركشيد ، چنانك فرخزاد در بيرون قلعه با هزار سوار مسلح ايستاده بود ، آواز فيروز شاه را بشنيد . فرخزاد با آن هزار سوار آواز نعرهء فيروز شاه را شنيدند ، رو بدر قلعه نهادند .
مردمى كه بر برج بودند ، جمله به زير آمده بودند و فيروز شاه را در ميان گرفته بودند كه فرخزاد با هزار زنگى بر در قلعه رسيدند . فيروز شاه نيز بر در قلعه رسيده بود .
زنجير بر در قلعه زده بودند ، فيروز شاه يكى ضرب تيغ بر آن زنجير زد و به دو نيم كرد .
به روز عيار در دويد و در قلعه را بگشود ، وقت صبح بود و عالم روشن شده بود .
فرخزاد با هزار زنگى در قلعه راندند و تيغ در آن قوم نهادند . اهل قلعه چون چنان ديدند امان و زينهار خواستند . فيروز شاه حكم كرد تا دست از قتل و كشتن بداشتند ، فيروز شاه باز گرديد و بر جاى فارس قلعهبان قرار گرفت .
راوى اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه در آن قلعه مال فراوان بود ، جمله را در نظر فيروز شاه آوردند ، حكم فرمود تا از قلعه بيرون بردند و از آن زنگيان كه با فيروز شاه بودند جمعى را در آن قلعه بگداشتند و فيروز شاه آن مال را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 378
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٧٨