تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
و بر سنگى محكم كرد . به‌روز بالا رفت و فيروز شاه نيز بر رفت . همچنين كمند مىانداختند ، تا پنج كمند بينداختند تا به بن بارو برسيدند ، بر آن برج كس نبود از غايت ايمنى كه داشتند . فيروز شاه كمند بر برج محكم گردانيد ، تا آن هر دو مبارز بر بالا رفتند و از آن جانب به زير آمدند و در ميان قلعه درآمدند . مردم قلعه آن شب بيدار بودند و از ترس فيروز شاه بخواب نمىرفتند . ايشان نيز در ميان آن خلق مىرفتند . به‌روز عيار گفت : اى شاه ! ما را نوعى بايد كردن كه بزرگ اين قلعه را ببينيم و دريابيم . پس با آن خلق ميرفتند تا بر در ايوان بزرگتر رسيدند كه شخصى ميگفت كه امشب فارس قلعه‌دار نخفته است و بزرگان قلعه را طلب كرده است تا تدبيرى كند دربارهء اين لشكر كه رسيده‌اند . به‌روز عيار با فيروز شاه ايستادند و خلق در ايوان ميرفتند و مىآمدند و هر يكى سخن مىگفتند . به‌روز گفت : اى شاه‌زاده ، ما را نيز اندرون مىبايد رفتن ، باشد كه كوتوال قلعه كشته شود و كار بر ما آسان‌تر گردد . پس هر دو قدم در آن ايوان نهادند . چون بميان صحن سرا رسيدند ، خلقى بسيار ديدند كه ايستاده بودند . فارس قلعه‌بان مردى شجاع بود ، در برابر قرار گرفته ، و عمودى بر سر چنگ ، در سخن بود كه فيروز شاه و به‌روز عيار در رسيدند و گوش داشتند كه ايشان چه ميگويند . فارس قلعه‌بان گفت : ما را مكتوبى بسوى شاه سرور مىبايد نوشتن و از آمدن اين لشكر و فيروز شاه او را اعلام كردن ، باشد كه ما را لشكرى بمدد بفرستد ، هرچند كه ما را ازين لشكر باكى نيست كه اگر صد سال اينجا بنشينند ، هيچ كارى نتوانند كردن ، اما شاه يمن را خبر بايد كردن . پس در حال مكتوبى بنوشتند و مهر بر نامه نهادند . فارس گفت كيست كه اين مكتوب را بجانب شاه سرور ببرد و جواب بياورد ؟ پانصد دينار او را انعام كنم . هيچ‌كس او را جواب نداد . به‌روز عيار قدم در پيش نهاد و دست فراز كرد كه ببرم . فارس چون در به‌روز نگاه كرد ، گفت : تو كيستى كه من ترا درين قلعه نديده‌ام ؟ به‌روز عيار گفت : تو مرا نديده‌اى و نميشناسى ؟ آن جوان كه آنجا ايستاده است مرا نيك مىشناسد . فارس گفت : كيست ؟ گو پيش آى !