و بهروز عيار روانه شدند تا نزديك قلعه رسيدند . ديدند كه بر برج و باروى قلعه چراغ و مشعله چون ستاره مىدرخشيد و پاس ميداشتند و نعره ميزدند . بهروز گفت :
اى شاهزاده ، ما را نوعى مىبايد كردن كه خود را از گوشهيى درين قلعه اندازيم و از ميان قلعه خروج كنيم و اكنون هيچ جايى كه خالى باشد نيست همه جا را پاسبانان گرفتهاند و پاس ميدارند ، يك زمان در پاى اين درخت توقف كن كه من بروم و راهى كه درين قلعه توان رفتن ، بدست آورم و بيايم . فيروز شاه گفت : روا باشد .
پس بهروز « 1 » عيار روان شد و گرداگرد قلعه مىگرديد و هيچ راهى نمىديد .
و اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه اين قلعه را يكنيم در كوه بود ، و بر آن جانب كه كوه بود ، بر آن جانب هيچ بيابان نبود ، پاسبانان نبودند كه از آن طرف ايمن بودند كه گدار آدمى محال بود ، نه راه سوار بود و نه راه پياده .
بهروز عيار آنچنان بديد شاد شد ، گفت : راه ما اينست . پس باز گرديد و فيروز شاه را خبر كرد كه اى شاهزاده ، بدولت تو راه يافتم ! بيا كه گرفتن اين قلعه بر ما بغايت آسان شد . فيروز شاه با بهروز عيار هر دو روان شدند و بدان جايگاه رسيدند . درهيى ديدند در غايت نغلى ، گويى كه بقعر زمين فرو رفته است كه هيچ آفريده نتوانستى رفتن . بهروز عيار كمند برگشود و صبر كرد كه مهتاب برآمد و عالم روشن گرديد .
بهروز بر بالا نگاه كرد . خاربنى را ديد كه از ميان سنگ برآمده بود . گفت : اى شاهزاده ! اين كمند را چنان برانداز كه در آن خاربن مستحكم شود . فيروز شاه گفت : روا باشد .
پس پيش آمد و كمند را بر سر دست ، چين چين و حلقه حلقه كرد و نام خداى تعالى بر زبان آورد ، و كمند را برانداخت . سر كمند بر خاربن آمد كشيد و محكم كرد .
بهروز عيار دست در كمند زد و بر بالا رفت . چون به حد كمند رسيد ، جاى ايستادن بود ، گفت : اى شاهزاده ! تو نيز بر بالا آى . فيروز شاه نيز دست در كمند زد و چون مرغ پرنده بر بالا رفت و پا در بن كمر محكم كرد و باز كمند در دست درآورد و برانداخت
هامش
( 1 ) - در اصل : پيروز